X
تبلیغات
غمنامه
تاريخ : سه شنبه 1392/06/19 | | نویسنده : میلاد

سلام به همه ی دوستای خوبم. برای این آخرین پست غمنامه دو روزه که مدام فکر میکنم که چی بگم و چی بنویسم و مگه اصلن گفتنی است؟ و اما من؛ من؟ محور دنیای خودمم. نمیدونم درست از کِی، اما یه روز چشم باز کردم دیدم خودمم و خودم. هیچکس نبود دور و برم جز من. عادت کردم خودم رو تماشا کنم، خودم رو ببینم، خودم رو معیار و ملاک قرار بدم. شاید این من-محوری مالِ سالها زندگی کردن تو غار خودمه. تو اون کویرِ بی چشم اندازِ طولانی. طولانی به اندازه ی تمام سالهای زندگی ام. اما الان؟ الان میدونم که دیگه اینجا بسمه. به دوستان زیادی تو این وبلاگ گفتم موندن مردابه، موندن هیچ لطفی نداره، آدمی به وقت رفتن باید پای رفتنش خوب باشه و فی الحال میخوام این رو به خودم اثبات کنم لا اقل. و اما اینجا؛ قصد دارم پس از مدتی که این پست موند تا دوستان کم لطفی که دیر به دیر یادی از ما میکردند اومدند اینجا بدونن این وبلاگ بسته شد و بعد از اون کامل وبلاگ رو حذف کنم. این وبلاگ از شهریور 1390 استارت خورد درست و از همون ابتدا دوستان زیادی به طور مقطعی با ما همراه شدند و خب نموندند ولی دوستانی نقطه ی مقابل اینها بودند و از وقتی با این وبلاگ آشنا شدند پا به پای من اومدند، بهم انرژی دادند، آشفته نویسی هامو تحمل کردند و برام وقت گذاشتند. شما ها رو هیچ وقت فراموش نمیکنم. خواهشی که از دوستان دارم اینه کسی ازم نخواد بمونم چون من تصمیم خودمو گرفتم. ممنونم از عزیزانی که امروز با تماس هاشون، پیام هاشون و نظراتشون ازم خواستن که نرم ولی بعضی وقتا کارایی رو میکنی یا حرفایی رو میزنی که شاید خودت و بقیه ناراحت بشن ولی این اعمال رو انجام میدی تا چند وقت بعد بیش از این ناراحت نشی. به وبلاگ هیچ کدوم از شما دوستای عزیزم دیگه نمیام و امیدوارم دوستانم اینو به پای کم لطفی، بی وفایی  یا هرچیز دیگه ای نذارن. فقط دوستانم جایی اگه کلمه های "آقاجان / میدونین چیه؟! / بیخیال / پاینده باشی / اینقده خوبمه و... " شنیدن و این کلمات برای لحظه ای ما را با یادتون آورد اگر وجود خدا را قبول دارید برام دعا کنین و اگر وجود خدا رو نفی میکنین برام آرزو کنین.  در آخر بگم دوستانم اگه کار خیلی خیلی خیلی مهمی باهام داشتین یه آیدی یاهو به عنوان پل ارتباطی باهاتون میذارم. دست تک تک عزیزانم رو به گرمی میفشارم و برای همگیتون تنها یک آرزو میکنم: " پر شوی ز شادی و غم که زندگی جز این نیست ".

Yahoo id: dariush_love2000

پایان نامه: يادتون باشه اما، من آدمِ نرفتنم، آدمِ دوست موندن. يا اصلن آدمِ دير رفتنم، خيلی دير. اما وقتی برم ديگه آدم برگشتن نيستم. آدم مثل قبل شدن نيستم. فی الحال من مرد رفتنم و هرگز نديده ام کسي رفتن را بلد باشد و بماند آقاجان.

 خدا نگهدار عزیزانم.



تاريخ : دوشنبه 1392/06/18 | | نویسنده : میلاد

سلام به همه ی دوستای خوبم. میدونین چیه؟! ياد گرفته بودم که وقتي مستاصل و تنها ميشوم، «بالا» را نگاه کنم، آهي بکشم، وسط آه ام شمرده و کشدار بگويم:«هعی... شکرت خدا!» و نگاه ام خيره باشد به آسمان. جايي که مسقف است، نميشود اين سکانس را اجرا کرد. يعني اين «هعی.. شکرت خدا!»، هرچه قدر هم از ته دل باشد، تا آسمان را نبيني، انگاري گير ميکند در گچ و سيمان، و ميميرد. اين گچ و سيمان، مثل «مرز» است، مثل مردمي که عادت دارند توي زندگي ات سرک بکشند؛ رابطه را تنگ ميکند، آزار ميدهد. اي خدا، کمي بهتر باش با مردم ات؛ فقط کمي. بیخیال بریم سراغ پست:

 

يکي هم بايد بردارد بنويسد از آن لحظه هاي گاه به گاه اي که اتفاق مي افتد گاهي، سرِ بعضي از پيچ هاي زندگي، از آن لحظه هاي تک نفره، خصوصي، به زبان نياوردني. از آن وقت ها که عليرغم تمام شعارها و قرارهايت با خودت، عليرغم ستايش شيوه ي زندگي بي تعهد و بي چارچوب و تنها و يک نفره و هميني که هستِ خودت، عليرغم ستايش «تنها»يي، ميبيني دلت ميخواهد همين امشب، همين لحظه ي خاص، همين الان اي که داري به تنهايي فکر ميکني تنها نباشي و نه دوست و رفيق -که زيادند و عزيز-، که آدم ات، آدم اي که مال توست و متعلق به همين لحظه هاي گاه به گاه، بيايد و باشد و دستت را بگيرد و بماند و نرود.

پ.ن: به اندازه بودن. اصلن ميزان، اندازه ي بودن است. بايد آمد، ايستاد و به موقع هم رفت. افسانه ها به آدمي ميگو‌يند‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ که پيش از موعد برود يا بميرد.



تاريخ : یکشنبه 1392/06/17 | | نویسنده : میلاد

سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟!‌ میدانی نبودن هم دیگر چیزی را دوا نمیکند. بَر کِه میگردی باز هم روز از نو روزی از نو. روزگار را میگویم میدانی که؟! کاش میشد همیشه آن بالا میماندم و فریاد الست سر نمیدادیم آقاجان. بیخیال بریم سراغ پست:

 

گفت «شبيهِ آخر ِ دُنياست» و من تعجب ميکردم و ميپرسيدم: «شبيه ِ آخر ِ دُنيا کجاست؟» و او، به جايي، نُقطه اي، لَکّه اي روي ديوار خيره ميماند و چيزي نميگفت و من، دوباره ميپرسيدم: «آخر دُنيا چه شکلي است اصلن؟» و باز هم، همان حالت قبلي اش را حفظ ميکرد و نه جوابي ميداد و نه حرفي ميزد و من با خودم فکر ميکردم جايي که او حرف نزند، جوابم را ندهد، شايد شبيه به آخر دنياست و بعد از چندين دقيقه که سخت برايم ميگذشتند، به ناگهان، خنده ي ريز ِ شيريني ميکرد و از دفتر محبوبِ شاعر ِ مغمومش، از بَر، شعري ميخواند و اين بار، من بودم که سکوت ميکردم و صدايش را فقط ميشنيدم و شعر را نميشنيدم و به همان جا، نُقطه يا شايد هم لکّه ي روي ديوار خيره ميشدم و ذرّه ذرّه، وجودم گرمتر ميشد، انگار، کسي که جسم ظريف و پوست ِ لطيفي دارد، مُحکم به آغوش ات کشيده و نفسهاي گرمش به بدنت ميخورد و تو داري حظ ميبري که شعر تمام ميشد و باز هم، خنده ي ريز ِ شيريني ميکرد و ميگفت: «ميدانم که به شعر گوش نميدادي» و من هم، در جواب، لبخندي تحويلش ميدادم و آلبوم ِ عکسهايم را از روي زمين، بلند ميکردم و عکسها را نشانش ميدادم و در سکوت، تصاوير را ميديديم و گه گاه، به عکس خاصي که ميرسيديم، به هم خيره ميشديم و من در عُمق چشم هایش نگاه ميکردم و بعد، هر دو بابت ِ خُل خُلي بازی ِ آدمهاي تو عکس، با صداي بُلند ميخنديديم و خنده که تمام ميشُد، عکس ديدن را از پِي ميگرفتيم و همينطور تا به انتهاي عکسها و آلبوم را ميبستم و دوباره روي زمين ميگذاشتم اش و ازش ميپرسيدم «خب، حالا؟» و او هم قيافه ي شيطنت باري به صورت اش ميداد و لبخندي ميزد و بلند ميشد و ميرفت آنطرف و دستگاه پخش موسيقي را روشن ميکرد و موزيک ِ جَز، فضاي اُتاق را پُر ميکرد و بعد، صداي کليک ِ کليد‌ چراغ مي آمد و بي واسطه، چراغها خاموش ميشدند و من، چشم ام به سختي ميديد و بعد از چند لحظه‌ که مَردُمک ها آشناتر شُده بودند به تاريکي، ميديدم جسم ِ ظريف ِ سفيدي، شبح وار به سمت ام مي آيد و خوشحال ميشدم و ضربان قلب ام، شدّت ميگرفت و بدنم، گرم ميشد و منتظر ميماندم تا فاصله ي آن چند قدمي که بايد طي ميکرد تا به من برسد، تمام شود و آن چند لحظه، از هزار سال، چيزي کم نداشتند براي ام، بس که طولاني بودند و مرا غرق ميکردند در انتظاري شيرين تا برسد نزديک ام و من، عطرش را حس کنم و خنده بر لبان ام بيايد و در ذهن ام، به اين فکر ميکنم که اين مکان و موقعيّت، قطعن، بهترين و بلندترين جاي دُنياست، شايد هم «آخر دُنياست».

پ.ن: ای دنیا خیلی خری... .



تاريخ : یکشنبه 1392/06/17 | | نویسنده : میلاد

سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! کلماتي هست که از آن جهان آمده اند. يکي ميگفت: "آخر زمان، پايان جهان نيست، دخالت زماني در زماني است. دخول زماني در زماني ديگر." کلماتي هست که در آستانه دو زمان ايستاده اند. و تو با آن در آستانه دو جهان. پاي نه در آن و نه در اين. جدالي خونين گر نه، دردناک. طاقت فرسا. واژه ها سنگند و تو شيشه. بیخیال بریم سراغ پست:

 

یکی یک جایی یادش بماند که روزی روزگاری اگر تمامِ بندهای منشورِ حقوقِ بشر سامان گرفت، یک بندِ کوچک آن پایین اضافه کند که آدمها به صرفِ بشر بودن باید این حق را داشته باشند که صبح ساعتِ هفت به طورِ سیر خواب بیدار بشوند، بعد وقتِ کافی داشته باشند که دوش بگیرند و لباس هایشان را انتخاب کنند. طوری با خونسردی این کار را انجام بدهند که تازه ساعت هشت خرامان خرامان و آسوده، از خانه بیرون بروند. بعد هیچ تلفنی قبل از ساعت نه نداشته باشند. بعد کلن پیاده راه بیفتند به سمتِ یک کافه ای در نزدیکی خانه شان، قهوه‌ بنوشند و بعدش هر غلطتی که کردند به من ربطی ندارد.

پ.ن: يک بخش مهم از هنر آدم بودگي هم اين است که وقتي مطابق چرخش روز و ماه به شکل متوالي و خزنده و مخملي، به موجود حرص دربيار کج خلق لجوج و ناچسبي استحاله کرده اي، همانجوري گازش را نگيري دنده چهار و پنج؛ بلکه به نهيبي زيبا و کمي آهسته تر، پاي چپ روي کلاچ و سپس پاي راست روي ترمز، دمي چند کنار همان جاده بکپي . دير نميشود.



تاريخ : پنجشنبه 1392/06/14 | | نویسنده : میلاد

سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! علم يک روز اثبات خواهد کرد که ما هم زماني وجود داشته ايم. درها و پنجره ها و پله ها، شاهد حضور ما خواهند بود. و ما؟ ما روزگاري از درِ خوشبختي گذشته ايم انگار، فراموش شده ايم لاي پرده ها و پنجره ها و روي پله ها. بیخیال بریم سراغ پست:

 

من راحتم که آدمها همان چيزي را نشانم بدهند که دوست دارند باشند. اگر مضحک بود جدي یشان نميگيرم. اگر بد بود، آزارنده بود، ميگذارم کنار، معاشرت نميکنم. قسم نخورده ام همه آدمهاي دنيا را به راه بياورم. مجبور نميکنم کسي را که خودش را به من اثبات کند. با هر کسي دوستي نميکنم ولي براي گواهي دوستي دادن به آدمها انگشت توي همه سوراخ هايشان نميکنم که ببينم اينطور که آخِ شان در مي آيد مطابق ميل من هست يا نه. اهل تخفيف دادن و آسان گرفتن نيستم ولي عجله اي هم براي پس زدن آدمها ندارم. من خيلي هنر کنم جاي خودم را قاطي همين چهار تا آدم دور و برم بفهمم. به صف کردن آدمها و برچسب زدن و نقش دادن بهشان پيشکش.

پ.ن: آدمي که رازي نداره، هيچ چيزی نداره. رازها، اون چيزهاي نهان، الزامن هم نبايد خيلي بزرگ باشن. ميتونن فقط يه حقايق پيش پا افتاده باشن که گفته نميشن، واقعيت هاي معمولي که در موردشون تا ابد سکوت ميکني؛ راز میتونه يه کاغذ باشه که روش آدرس خونه تون نوشته شده، و تو مثل يه گنج ازش محافظت ميکني و کسي، احدي، حق نداره هرگز درباره اش حرفي بزنه و بپرسه که نگه داشتن اون کاغذ چه دليلي داره و مگه تو آدرس خونه تون رو بلد نيستي؟



تاريخ : پنجشنبه 1392/06/14 | | نویسنده : میلاد

سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! به اونا که تاريخشو ساختن، بعد موندن توي تاريخش حسوديم ميشه. خيلي ام حسوديم ميشه. بیخیال بریم سراغ پست:

 

حواسم هست که اين همه شلوغی از جنس من نيست. حواسم هست که من ميز خودم اتاق خودم موسيقی خودم ليوانِ قلم های خودم کاغذهای خودم را میخواهم. من آدمهای خودم، آدمِ خودم؛ را میخواهم. بايد روزهای من بلد باشند خودشان يک وقتی را يک وقتِ گَل و گشادی را برايم نگه دارند، که بشود توش دراز کشيد لم داد کتاب خواند فيلم تماشا کرد و ديگر هيچ کاری هيچ کارِ بايد-داری نکرد. حوصله ی اين صداها اين لحن ها اين ادبياتِ جديد را ندارم. من آدمِ خلوتِ خودم امپراتوری کوچکِ خودم ام. ‌و حواس ترم هست اينی که الان هست، يک موجیست که پا گرفته آمده شُره کرده رو سرِ اين روزهام، وقتی هم میرسد اما که فروکش میکند آخر، لنگر می اندازد جايی و ته نشين میشود و خيسی اش میماند فقط. بعد هم روزی میرسد که ديگر خشک شده ای و آرام گرفته ای و تکيه داده ای گوشه ای، جايی. حواسم به تمام اينها هست. حالا انگار اما وقتِ موج سواریست فعلن.

پ.ن: هیچ وقت عاشق چیز های وحشی نشوید، اصلن نباید دل به چیز های رام نشدنی داد. هر چه بیشتر دلداده شان شوید، آنها قویتر میشوند. آنقدر قوی که روزی سر به بیشه میگذارند یا بالای درختی میخزند. بعد هم لابد از یک درخت بلند تر بالا میروند. آخرش هم پر میکشند به آسمان و این آخر و عاقبت شمایی خواهد بود که دل به یک چیز وحشی دادید، اینکه مدام چشمتان به آسمان باشد.



تاريخ : چهارشنبه 1392/06/13 | | نویسنده : میلاد

سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! به این فکر میکنم که کاش به جای مایع ظرف شویی مایع حرف شویی اختراع میکردند. شاید جهان هم جای بهتری میشد. بیخیال بریم سراغ پست:

 

بهترین حالت این است که آدم انبار نکند. هی نگذارد روی هم بیاید و جمع شود. بردارد سر صبر و حوصله، هر از چندگاهی، مثلا یک روز تعطیل که شب اش خوب خوابیده و صبحانه آب پرتقال خورده، تک و تنها، یک آهنگی بگذارد و بنشیند غصه هایش را دسته بندی کند، تمام کند. این قدر اشک بریزد که تمام شود (مردها هنوز گریه نمیکنند؟). مرد باشد همه مرگ و‌ میرهایی که تکه ای از وجودش را کنده و برده را بچیند دورش و برود جلو. روبرو شود با این انباری به هم ریخته. وقت بگذارد به گردگیری و تمام. من اگر خدا بودم یا از تن آدم ها نمی بریدم یا حداقل اگر بریدم یک آلترناتیوی میگذاشتم برای فراموشی. اینطوری آنقدر جنم میداشتی که وقتی برمیداری دو خط برای خودت از خودت بنویسی بیست بار پاک نکنی. که اینقدر جرات میداشتی که بروی جلوی آینه، خودت را بغل کنی و بگویی تمام شد. آقاجان تمام شد.
همین است دیگر؛ آدم همیشه فکر میکند دوازده پله، دو خیابان، هفت سال و یک تجربه جلو است اما پایش که بیفتد، میبیند چنان گیر کرده که جرات مرور هم ندارد. به من اگر بود، روز آخر عمرم، خیلی مرتب و منظم، هرچه عزیز داشتم جمع میکردم یک جا، یک موسیقی هم میگذاشتم سوز دار، بعد میگفتم بنشینید همینجا هرچه هست بگویید، هرچه اشک دارید بریزید، تلمبار هم نکنید. یک استکان چایی هم میگذاشتم جلویشان با خرما. بعد که سبک شدند که حرفی نماند، یکی یکی با همه شان دست میدادم و راهی میکردم بروند. اینها را نوشتم که روز قیامت سر قلم به قلم اش با خودش چانه بزنم.

پ.ن: به یک درجه ای از خلوص و اعجاز و کرامت رسیدم که شبا و موقع خواب دیدن، یک صدائی، تکه به تکه خوابم را با تمام جزئیات توصیف کرده و تعریف میکند. اینطوری مثلن که "دختری که موی حنائی رنگ دارد و کلاهش را تا چشم هایش پائین کشیده از در آمد بیرون. او قد بلندی دارد، لاغر است و سفید پوست. اول به سمت راست نگاه کرد و بعد پشت دیوار سرک کشید. در را تا نیمه بست. هوا روشن و آفتابی است و ...."
دیشب توی خواب فکر میکردم چشم هایم را ببندم و از روی روایت، تصاویر را تخیل کنم.



تاريخ : سه شنبه 1392/06/12 | | نویسنده : میلاد

سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! يه روز هم من نويسنده‌ ي نيمه بزرگي میشم بعد نارسايي يه جايي ميگيرم - اينطور که داره پيش ميره ريه يا شايد هم معده- مي افتم بيمارستان بعدش ملت توي فيسبوکِ آينده عکساي داغونمو که توش اشک تو چشمام حلقه‌‌ زده و روي صورتم ريشهاي زبر از اونا که پيرمردا دارن رو شر ميکنن و تيتر ميزنن "تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد..." منم از همون تو بيمارستان آن ميشم و زير همه شون فحش مينويسم. قول ميدم. بیخیال بریم سراغ پست:

 

وقتی دکتر برایم ام آر آی نوشت ترسیدم؛ نه از اینکه مشکلی داشته باشم؛ از خود ام آر آی؛ مثل همه کارهای پزشکی دیگر. دست و پایم را گم کردم. گفتند باید بروی از داروخانه بیمارستان لباس یکبار مصرف بخری. تنهایی رفتم. مسئول صندوق گفت میشود 4100 تومان. یک اسکناس پنج هزار تومانی از کیف پولم درآوردم و به او دادم. گفت یک صد تومانی یا دویست تومانی نداری؟ از جیب کیفم یک دسته پول خرد بیرون آوردم؛ چند تا دویست تومانی بود و یک صد تومانی. صد تومانی را جدا کردم و گذاشتم روی پیشخوان. گفت دویست تومانی بده. دادم. یک چسب زخم گذاشت روی هزار تومانی. احساس بدی پیدا کردم از برخوردش. من خودم صد تومانی داشتم. چسب زخم هم نخواسته بودم. حتی اگر خواسته بودم هم یک دانه اش نمیشد صد تومان. احساس کردم که احمق فرضم کرده. اما چون حوصله ی بحث نداشتم چیزی نگفتم. آمدم لباس را تحویل بگیرم که موبایلم زنگ زد. عصبی شده بودم چون نمی توانستم توی کیفم پیدایش کنم. صدای زنگ موبایل با آن آهنگ فولکور روسی اش هم مدام بلندتر میشد. نگران بودم که کسی چیزی بگوید. سریع آمدم بیرون. پله ها را ندیدم. پرت شدم روی آسفالت. شلوارم پاره شد. روی زانویم هم یک زخم بد درست شد. خیلی درد گرفت. چسب زخم را چسباندم روی زخمم و با شلوار پاره رفتم سمت بخش رادیولوژی.

پی نوشت:
از این داستان نتیجه میگیریم که:
1- آدم برای صد تومان اعصابش را خرد نمیکند و در نتیجه شلوار صد هزار تومانی اش هم پاره نمیشود.
2- آدم نباید روی زنگ موبایلش آهنگهای فولکور روسی بگذارد.
3- آفرین به صندوقدار که علم غیب داشته و پیش بینی کرده که قرار است من از پله های داروخانه بخورم زمین.
4- لعنت بر موبایلی که بی موقع زنگ بخورد.



تاريخ : دوشنبه 1392/06/11 | | نویسنده : میلاد
سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! من کي شبيه پيرمرد آرام بي صدايي شدم که يک صندوقچه‌ خاطره در کمد و يک حجم درد نگفته در دلش دارد؟ پ.ن: آی، آآآی؛ آآآآآآآآآآی. بیخیال بریم سراغ پست:

 

گلدانهایم خشک ‌شدند. راست اش وقتي که رفتي گلدانها هم رفتند توي ليست چيزهايي که به يادم مي آوردند‌ت. اصلن ايده ي تو بود از اول که حيف اين خانه نيست بي گياه باشد؟ آخرين گلدان زندگي ام يکي از آن کاکتوسهاي فالوسي بود يادگار رابطه اي سانتيمانتال پر از گل و شمع و شکلات و اين‌ صحبتها. ديگر بعد از آن کاکتوس فالوسي مسئوليت گلدان داري نداشتم. گلدانهایم شدند قرباني تلاش من براي فراموش کردن تو. فاصله افتاد به هر روز سرکشيدن هايم. ميديدي سه روز است دارم با خودم کلنجار ميروم سر يک ليوان آب ريختن پاي هر کدامشان. اين آخري ها که ديگر هر کدام شده بودند پر از علف هرز و پيش خودم فکر ميکردم چه کاري است درآوردن علف ها. خب اينها هم گياه اند ديگر. انگار ميخواستم باج بدهم به وجدانم. همه شان که بالاخره خشک ميشوند. خشک شدند جلوي چشمم و نديدم تا يک روز صبح، ليوان چايي به دست نگاهم افتاد به چوب خشکهاي توي گلدانهاي خاک گود رفته و ترک خورده.
پدرم هميشه در توجيه ادامه ي روابط به گند نشسته ي زوجهاي دور و بر و تلاششان براي حفظ همان همزيستي رو به انفجار ميگويد: عادت کرده اند پسر جان. اين همه سال با هم زندگي کرده اند. جدايي سخت ميشود. آدم يک گلدان که مي آورد توي خانه بهش عادت ميکند. خشک که شود غم اش ميگيرد. اينجا که حرف يک عمر زندگي است.
اصلن بيخيال اين قصه ي گلدان که بهانه اش کردم. گيرم که نفهمم و هيچ هم غم ام نگیرد. میدانم که اینجا را نمیخوانی اما ميخواستم بگويم جاي زخم رفتنت هنوز درد ميکند. خشکاندن گلدانهاي محبوب ات هم مرهم نشد. فقط نميدانستم چه طور شروع کنم. ديگر تعبير‌ش با خودت.

پ.ن 1: تيفوس که نيست، تنهايي است. واگير ندارد.

پ.ن 2: رابطه که بلد نیستم ولی خب دلم تنگ میشه.

پ.ن 3: حذف شد!

پ.ن 4: به سرنوشت پی نوشت سه دچار شد!



تاريخ : شنبه 1392/06/09 | | نویسنده : میلاد
سلام به همه ی دوستای خوبم. میدونین چیه؟! گاهي خاطرات با هم تصادف ميكنند، گاهي گذشته شاخ به شاخ امروز و فردا در مي آيد، گاهي آدم شرمنده ي آن ميز، آن نور ملايم، آن كافه، آن كافه دار ميشود حتا. بیخیال بریم سراغ پست:

 

من؟
من همان روزها فهمیدم که میتوانم ماهها با یک دو دست لباس و خرت و پرتی که خیلی بخواهد جا بگیرد، یک ساک دستی را پر میکند، زنده بمانم. توی این سه چهار سال گذشته، خوب یاد گرفته ام که هیچ چیز برای آدم نمیماند. هرچه بیشتر بایگانی کنی، به خیال خودت حفظ کنی، دو دستی و محکم بچسبی، بیشتر امکان از دست رفتن هست. حالا این چیزی که بایگانی میکنی، هرچه عزیز تر و غنیمتی تر باشد، درد از دست دادنش بیشتر است.
در مدت کوتاهی، فلش مموری و هارد اکسترنال و ام‌ پی ‌فورِ پُر از عکس و موسیقی ام را از دست دادم. عکس و موسیقی ها شاید همه باشند، پراکنده، این طرف و آنطرف، نوشته های اینجا هم هستند، یکی لطف کردند و برایم آرشیوش کرده.
اما حالا همه چیز در عین پراکندگی، شبیه یک توده ی بی شکل است که روی هم تلنبار شده. یک عالم رخت شسته شده که بعله، چرک نیستند، اما یک کوه ساخته اند که کار هرکس نیست یک به یک از آن توده بیرون کشیدن، تا کردن و اتو کردن و هر کدام را توی کشو و کمد خودش گذاشتن. دست کم کار من نیست، توان و شهامتش را ندارم.
سال هشتاد ونه جا و مکان مشخصی نداشتم. لباس و کتاب و کفش، هر کدام یک‌ خانه بودند. بگذریم که هنوز ِهنوز هم خیلی چیزها مانده همان ور، اما همان روزها فهمیدم که میتوانم ماهها با یک دو دست لباس و خرت و پرتی که خیلی بخواهد جا بگیرد، یک ساک دستی را پر میکند، زنده بمانم. بی اینکه شبیه رویاهای ناشدنی ام سفر کنم، فهمیدم که میتوانم خیلی سبک باشم. میتوانم بی خیلی چیزها، بی همان بایگانی شده های عزیز هم، زندگی کنم.
اینجا خلوت و خالی است. نه تابلوهای آن ور را دارد نه موسیقی را و نه خیلی چیزهای دیگر. فقط نوشته ها را دارد و هر از گاهی موسیقی و تصویر ِ آن لحظه را. سواد و حوصله اش را یافتم شاید کم کم شبیه خانه اش کنم تا صدای آدم کمتر بپیچد. اگر هم نه، که همین خلوتی خوب است.
خیلی جاها هست برای بودن و نوشتن، اما این مدت دیدم که دلم برای «فقط نوشتن» تنگ میشود. کاش یک روزی «فقط نوشتن»‌ام محدود به جای بی اعتبار بر باد رونده ای مثل اینجا نباشد.

پی‌ نوشت: بوي پاييز مي آيد؛ نيستي که از اين چيزها برایت بگویم...!



تاريخ : جمعه 1392/06/08 | | نویسنده : میلاد

سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! و نميدانم چطوري ميشود که‌ يک دفعه اين منِ هيچ وقت ها تبديل ميشود به جمله هاي افتخار آميز زندگي يک آدم. بیخیال بریم سراغ پست:

 

مُردن تنهاترت میکند، بعد از مرگ حرف ميزنيم اما کسي نيست که جواب بدهد، کسي حواسش به تو پرت نميشود لذا آنقدر با خودمان حرف ميزنيم تا ديوانه شويم. ديوانه که شديم، به حال خودمان رها ميشويم تا از فرط ديوانگي بميريم منتها ديگر امکان مرگ نيست پس تنها و ديوانه باقي ميمانيم و ازآنجا که گذشت زمان مطرح نيست و همه چيز ازلي و ابدي است، کافي است ديوانه و تنها بشويم تا ديگر فرصتي براي تغيير نباشد. پس سعي کنيد زنده باشيد. تصور آرامش ابدي پس از مرگ، تصوري سطحي است که از سکوت و سکون مردگان ناشي شده. نميريد که سرگشته ميشويد.

پ.ن: بعضي روزها هم هستند که ساخته شده اند تا قدر روزهاي بد را بداني. روزهايي که انگار بي واسطه درهاي جهنم باز ميشوند و تو در دوزخي... ديده اي آدم گاهي وقتها شکست ميخورد، زانو ميزند ولي در همان لحظات دشوار برقي در چشمانش هست که ميتواند برخيزد. در دوزخ وقتي روي زانويي میداني هيچ اميدي نيست، ميداني باخته اي. فارغ از حقانيتش، دوزخ اميد کُش است، اميدواري را در تو ميکشد. آدم از دوزخ که بيرون مي آيد مثل آقوي همسايه است: له‌ له.



تاريخ : چهارشنبه 1392/06/06 | | نویسنده : میلاد

سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟!‌ هی هی هی هی...... هعه! یک دستگاهی، ماشینی، نرم افزاری، چوبی چیزی هم ساخته میشد که آدم به خودش وصل میکرد (شایدم هم نصب) که برای آدم تصمیم میگرفت که رویِ بعضی آهنگها کلیک نکند وگرنه که به خود شستِ بی خبر ما که امیدی نیست. بیخیال بریم سراغ پست:

 

يک حفره هايي وجود دارد. يک گودال هاي تصادفي و ماندگاري. جوان که هستي با شدت و شتاب از روي همه شان ميپري. گاهي حتي متوجه بودنشان هم نميشوي. گاهي هم قول ميدهي به خودت که دور بعد بايستي و پرش کني. بزرگ تر که ميشوي اما، آن روزي که از تک و تاي جواني ايستادي ديگر نميخواهي از رويشان بپري. دوست نداري ردشان کني. زورت هم نميرسد پرشان کني. اما شايد آن وقت بخواهي توي يکي از همان گودالها بنشيني و چمباتمه بزني و پريدن باقي را از بالاي سرت نگاه کني.

يک حفره هايي وجود دارد...!

پ.ن با ربط: درکم از زمان يکسره دگرگون شده. هر روز به اندازه يک ماه يا بيشتر دارم زندگي ميکنم؛ پرچگالي و سرخوش. شبها تقريباً هيچ نميخوابم ــ بسکه خواب میبینم ــ ولي انگار کلاً در خوابي خوش غوطه ورم. سيال شده ام و در مسير افتاده ام. چه مسيري؟ نميدانم. چه مقصدي؟ مهم نيست.



تاريخ : سه شنبه 1392/06/05 | | نویسنده : میلاد

سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! گاهی وقتها، فقط گاهی وقتها که از بلندای قله های فروتنی و تواضع به دنیا مینگریم، آقای پروست را به خوبی درک میکنیم وقتی میگوید: من کارهای روشن فکرانه ام را در ذهنم انجام میدهم، و زمانی که با دیگران وقت میگذرانم، برایم فرقی ندارد که باهوش باشند یا نه، همان اندازه که مهربان و صمیمی و غیره باشند برایم کافیست! بیخیال بریم سراغ پست:

 

این لبخندها را دوست دارم. که آدم ها صف میکشند جلوی دوربین، توی دل پنیییر میگویند و لب هایشان کش می آید. که دست می اندازند دور گردن یکدیگر، زل میزنند به دوربین و میخندند. آدم ها برای عکسی که زود خاطره میشود لبخند میزنند. انگار دلشان نمیخواهد اخمی از گذشته به جا بماند. اخم ها و غرها و دهن های کج شده مال زندگی واقعیست، توی عکس باید لبخند زد.
این لبخندها را دوست دارم. این عکس ها و این آدم ها را. که تا آخر عمر توی این کادر میمانند و میگویند همه چیز خوب است. زندگی زیباست. چه خوب که از گذشته تصویر این آدم های ایده آل ساکن مدینه فاضله به جا میماند. چه خوب که دست کم هنوز لبخندمان را از دوربین نگرفته ایم.

پ.ن: کسی جایی نوشته بود از صدها عکس، که جای خالی خش‌ خش‌ گام هایش را پر نخواهد کرد. با خط خوبی هم نوشته بود. حالا هم دلم باز برایش تنگ شده. که اصلن یک دلتنگی هایی هست در عالمِ امکان، که جایش خوب نمیشود. التیام ندارد در ذاتش. دلت در یک حالتِ پرکشیده گیِ عمومی ای و مدام ای است برای آدمت. برای کسی که رفته، برای کسی که مدام دارد میرود، صبور، سنگین، سرد.



تاريخ : دوشنبه 1392/06/04 | | نویسنده : میلاد

سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! حس عجيب موقت بودن دست از سرم بر نميدارد. موقت بودن توي زمان،‌ موقت بودن توي مكان،‌ موقت بودني كه انگار تمام شدني نيست. کاش يکي توي کوچه، بلنـــد و رسا ميخواند: آدم از شر خودش به کجا میتواند پناه ببرد آقاجان؟؟؟ بیخیال بریم سراغ پست:

 

آرام با رام فرق میکند. فرقش یک «آ» است. و من دلم میخواست راحت میتوانستم بگویم همیشه آرام بوده ام و رام نه. حالا، شما که سواد داری، روزنامه خونی، بیا و یادم بینداز که فقط خسته ام. که گاهی آدم به چیزی به نام نقاهت نیاز دارد و چیزی هست به نام طاقت، که آدم گاهی ندارد. بیا و یادم بینداز، که پشت سرم را نگاه کنم و ببینم که رام نبوده ام. که بیشتر وقتها، وقتی پهلو گرفته ام به کنار کنارها، که حواسم، دردم، درکم از آدمها و ترسیدن از زخم ‌زدن، کنارم کشیده، نه ترس از زخم خوردن. بگو که هیچوقت، هیچ آشنای قدیمی توی خیابان برنمیخورد بهم، که بعد از عبور سر تکان دهد که حیف، یک وقتی چشم هایش چه برقی داشت.

بیا و بگو بیخود میترسم از، از دست دادن «آ».

پ.ن: حرف زدن مثل عاشقي است؛ يك طرفه اش اعصاب و روانت را ميسايد و ميفرسايد؛ در انزوا. يك طرفه بازي، اوايلش جذاب به نظر ميرسد، اما از جايي به بعد خسته ميشوي. انگار كه مومني در پَسِ عمري عبادت و مناجات با پروردگارش، ناگهان احساس كند مخاطبي نداشته در تمام اين سالها؛ هياهوي بسيار براي هيچ. یک هیچ بزرگ و دیگر هیچ...!



تاريخ : جمعه 1392/06/01 | | نویسنده : میلاد

سلام به همه ی دوستای خوبم. میدونین چیه؟! یادم داده اند وقتی چیزی را قبول ندارم بگویم عقیده ی شما محترم است. معنی واقعی اش این است که عقیده ی شما به درد من نمیخورد، بهتر است آن را برای خودتان نگه دارید. هر دو یک کارکرد را دارند و من دومی را ترجیح میدهم چون ریا کاری اولی را ندارد. بیخیال بریم سراغ پست:

 

آدم بايد آخر هفته يه وقتي رو اختصاص بده به جلسه با خودش. دوتايي با خودش بشينن سر ميز، ببينن هفته ي بعد قراره چي کار کنن. هفته ي قبل کجاها پيش نرفته کارشون و چي کار ميتونن بکنن که اوضاع بهتر شه. دونه دونه ي کارهايي که نميرسن بکنن، مشکلاتي که نشده رسيدگي کنن، آدم هايي که نشده ببينن و خلاصه نواقص رو بريزن رو کاغذ، برنامه ي هفته ي بعد رو بچينن، مهلت هاي انجام کار ماهانه و سالانه رو نگاه کنن و اگه جايي عقب موندن تنظيم کنن دوباره و زمان بندي ها رو تغيير بدن. خلاصه اين جلسه با خود خيلي خوبه. ترجيح اينه که اون موقع دور و بر آدم خلوت باشه. يه فنجون قهوه يا چايي هم ريخته باشه آدم براي خودش. و تقويمش هم باز باشه جلوش. حواسش هم باشه که پروژه هاي شخصي بلند مدت اش رو هم اون وسط ها جا بده وگرنه اين طفلي ها قرباني هاي اول فوريت و اجبار کارهاي ديگه اند.
بعد چند وقت يه آخر هفته ي نسبتن خلوت داشتم و جلسه گذاشتم و برنامه هاي نو ريختم. چسبيد.

پ.ن: دلخوشی ها کم نیست مثلا همین که پنج صبح روز جمعه بری حموم بعد خودتو توی حولت حسابی بپیچونی و بخزی زیر پتوت بعد بالش و پشتت درست کنی تلفن رو برداری و شماره ی یه رفیق خوب رو بگیری و کلی باحاش بحرفی ،هرهر کرکر کنی اونقد که وقتی تلفنت تموم بشه موهاتم خشک شده باشه بعد اوکی یه کوه صبحگاه جمعه ازش بگیری و باهم برین کوه، باور کن یه همچی فعالیتی روزت رو بیمه میکنه و تا شب کلی رو فرمی امتحانش که ضرر نداره. ما معمولی ها بعضی جمعه ها که سر کار نمیریم این کارو میکنیم.



تاريخ : جمعه 1392/06/01 | | نویسنده : میلاد
سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! يك اشتياقي هم هست مال لحظه هاي خداحافظي، كه وقتي كنار خيابان دستش را گرفته اي و زير نگاه ديگران دلت نمي آيد با او خداحافظي كني تا دوباره كي ببيني اش. همان اشتياق، همان حال. همان ذكر زيرِ لب كه در آخر، همه چيز از دست خواهد رفت و تنها "ياد" همين لحظات است كه ميماند. تا روزي كه آن ياد هم نباشد. بیخیال بریم سراغ پست:

 

اصلا براي كسي بميريد، به خدا راه دوري نميرود. من خودم با چشمهايم آدمهايي را ديده ام كه براي كسي، براي عطرش، براي مهرباني اش، براي لبخندش مرده اند. اصلا بگذاريد موفقيت شما اين باشد كه به خاطر كسي مرده ايد. كمي كتاب بخوانيد، كمي كافه برويد، كمي فيلم ببينيد، كمي غربت را مزمزه كنيد، كمي قربان صدقه يار برويد و كمي سكوت كنيد؛ گاهي اوقات بايد سكوت كرد. باور كنيد به هيچ جاي جهان برنميخورد. هيچ مسابقه اي در كار نيست.

پ.ن 1: دلم هوس کرده يکي بيايد بهم بگويد دنيا با من زيباتر است. بگويد دنيا بدون من يک جوريست. يکي که غريبه باشد. از توي شهر آمده باشد سر راه من نشسته باشد. يکي که آدم‌ تکراري نباشم براش. يکي که وقتي مثل امروزها پرم از همه چي، يک جا برام باز کند که لم بدهم فقط توي آغوشش. که بلد باشد خيلي کارها را.

پ.ن 2: حذف شد.



تاريخ : پنجشنبه 1392/05/31 | | نویسنده : میلاد

سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! از نظم خانه يک آدم بفهميد که ذهنش چقدر منظم است. مثلن از خانه من که الان انگار زلزله آمده بفهميد که چقدر من حالم خوب است و چقدر فکرم ميتواند بيش از ده ثانيه روي يک موضوع متمرکز شود و چقدر مسافر کالمجنون است و من مسافرم. بیخیال بریم سراغ پست:

 

من خیلی به آدمها دقت میکنم در طول زمان، یک عالمه نکته و ویژگی ازشان یادم میماند که شاید خودشان هم فراموش کرده باشند، یک طور غریبی حواسم بهشان است. دلم نمیخواهد خرابکاری کنند، اشتباه کنند، توی شلوغی گاهی دستشان را میگیرم میبرم آنجایی که نباید غیبت داشته باشند، تشر میزنم، بغلشان میکنم. همیشه فکر میکردم کاشکی یکی حواسش همانطوری به من باشد که من حواسم به آدمهایم هست. با همان عطوفت! اما یک روزی، یک وقتی یک جایی دیدم من فاجعه ام با این دقتِ کوفتی ام. بعد دیدم هیچ خوب نیست حواس کسی این همه به آدم باشد که حواسِ من است. سخت است، آزار دهنده است. بدی اش این است که مهرِ اصیلِ تو، همانی که یک جایی تهِ جانت بابت اش تیر میکشد، گم میشود! مخصوصن وقتی سخت گیرانه خواسته بودی آدمهایت بی اشتباه باشند، برازنده باشند.

پ.ن: عاشق وقتهایی ام که هیشکی نیست. که ته ذهنم نگران هیچ آدمی هیچ جنبنده ای نیستم. که افسار زندگی کامل تو دست خودمه.



تاريخ : سه شنبه 1392/05/29 | | نویسنده : میلاد
سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! مسئوليت يعني اين که بداني مامور مراقبت از مرزهايت فقط و فقط خود تويي، محل پرداختِ هزينه ها هم فقط از کيسه ي ملوکانه توست. آدم عاقل و بالغ هم کسي است که هم چوب نخورد و هم پياز. نوشتم تا يادم بماند لاف نزنم، هنوز خيلي مانده تا ياد بگيرم مسوول زندگي ام فقط و فقط منم. بیخیال بریم سراغ پست:

 

مداد هم اصولن چيزِ انساني اي است. از جنسِ آدم است. گذرِ عمر کم رنگش ميکند. محوش ميکند. کهنه ميشود. پير ميشود. عين خودکار و خودنويس و روان نويس، ثبت نميشود بر جريده ي عالم دوامش. بعد يک عدم قطعيتِ ملايمِ منطقي و پاک شدني اي دارد در خودش. انگار با مداد که مينويسي، هي داري به ياد خودت مي آوري که ميشد که همه ي اينها نباشد. که تو نباشي. ميشود که پاک شود. که پاک شوي. گيرم که يک تکه‌هايي از آن. بعد آدم دلش ميگيرد. ميگويد با خودش که مداد هم نشديم که پاک‌ شويم گاهي از بعضي چيزها. که پاک کنيم. که پاکمان کنند از حافظه هايشان ملت، اگر دلشان خواست. عشقشان کشيد. راستي عشق را چه جوري ميکشند؟

پ.ن: بعضي‌ ها به تمام شدن، عبور ميگويند. به رفتن و ترک کردن يا ترک شدن؛ در زندگي من آدمهايي که يک روز ترکشان کرده‌ ام مدام عبور ميکنند؛ گاهي اين عبور يک اس ام اس است، يک ایمیل است يا تک زنگ، یا یک نظر میدهند، گاهي هم میشود که آدمي را هر روز ترک کني و روز ديگر... .



تاريخ : سه شنبه 1392/05/29 | | نویسنده : میلاد

سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! کاش یک داستان پلیسی بودم. «تو» فنجان قهوه ات را میبردی جلوی پنجره، مرا دست میگرفتی، کلماتم را میخواندی. جمله ی قبلی را زیاد جدی نگرید معمولی های من. بیخیال بریم سراغ پست:

 

فرق ميکند احتياج با احتياج. زمان هايي هست که آدمي براي سرپا ايستادن، براي بقا، براي حوزه هاي عاطفي يا مادي زندگيش محتاج ديگران است و بي حمايت نميتواند سرپا بماند. اين احتياج به گمانم فلج کننده و غير بالغانه است اما اوقاتي را ميشود شمرد که فرد مسوول زندگي اش هست. بار رضايت معنوي و ماديش را به عهده گرفته و شانه‌هايش را زير بار زندگي داده به تمامي. اين وقت ها گاهي آدم احتياج دارد به دوست، معشوق، همدل تا بشود بار را موقت، خيلي موقت، به دوش او گذاشت، خستگي در کرد و بازگشت و باز مسوول همه چيز شد.

پ.ن: روايت شده وقتي سربازان مسلمان به فرماندهي طارق ابن زياد از مديترانه گذشتند و به خاک اسپانيا گام نهادند طارق فرمان داد کشتي ها را بسوزانند و در توجيه دستورش گفت: فقط بايد به پيشروي فکر کنيد در نقشه ي ما عقب نشيني جايي ندارد. حالا به گمانم در رابطه‌ها، جايي از قصه به بعد، آدم ها بايد مثل طارق باشند.



تاريخ : یکشنبه 1392/05/27 | | نویسنده : میلاد

سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! در ميان اين همه خاطرات " صد سال تنهايي " ، کوچ نشينان و کولي هايي که به ماکوندو مي آمدند برايم از همه پر رنگ تر بودند. آدمهاي عجيبي که در آن برهوت شعور به معرفت هايي غريب دست يافته بودند. آدمهايي که چيزي نداشتند تا از دست بدهند و براي همين همه چيز به دست مي آوردند. تاريخ نداشتند، گذشته اي نداشتند و هر لحظه و در هر حال زندگي ميکردند يا بهتر بگويم زندگي را ميخوردند. بیخیال بریم سراغ پست:

 

از یعقوب تا یوسف، از زلیخا تا زمین کنعان، قصه قصه ی امیدواری است. به مذهبی بودن یا نبودن کاری ندارم. باورم این است کلامی که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند. با هر باوری سوره ی یوسف را بخوانید و برسید به آنجا که یعقوب برابر ملامت اطرافیانش زمزمه میکند «من از مهربانی خداوندم چیزی میدانم که شما نمیدانید»، چیزی در روحتان جابجا میشود. کلام یعقوب سرود ستایش امید است، حتی اگر عقل روزمره، بر این امید خرده ها بگیرد.

پ.ن: بودا گفته زندگی رنج است و راه رهایی از این رنج پذیرش آن. به گمانم قصه ی ابراهیم و سخن بودا هر دو به یک حقیقت اشاره میکنند: با رنجت برقص، رها میشوی و این به گمانم فرق میکند با مازوخیسم، با طلب عامدانه ی رنج با صدمه زدن به خود یا دیگری. رقصنده با رنج به دست خویش رنج نمی آفریند اما از رنج حادث شده هم نمیگریزد. او راه رهایی را یافته است... راه رهایی را یافته ايم؟



تاريخ : شنبه 1392/05/26 | | نویسنده : میلاد

سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! آدم هميشه فکر ميکنه بين «هرگز»ها با «هوم؟ خب باشه»هاي زندگي اش هزار کيلومتر فاصله است. رسد آدمي به جايي اما، که ميبينه يه جاهايي اون هزار کيلومتر قاطع و غير قابل اغماض، در عمل پنج شيش متر بيشتر نبوده و نيست؛ گيرم پنج شيش مترِ نفس گير و طاقت فرسا. بیخیال بریم سراغ پست:

 

اندوه که همیشه مال هزار سال قبل نیست. عمر نوستالژی که همیشه دراز نیست. گاهی با خودت حساب میکنی در همین یکی دوسال چه هزار سال دور ماندی از عصر خودت. از کسان و چیزهایی که دوست داشتی. بعد خسته گی که جِرم گرفت تهِ جانت، کلافه گی روزمره که نشست کرد در عمق وجودت، میبینی ردپای نکبت های روز تا عمق خلوت شبت هم کشیده شده. میبینی تنت هم دیگر یاری نمیکند با تو. شدی یه تکه گوشت کم مصرف، مچاله. که دردی نه از خودت و نه از خاندانت دوا نمیکند دیگر. این جوریست که خواب هایت هم کم کم رنگش سپیا میشود. خیالهایت هم. لحاف را میکشی روی سرت، به خواب مرگ میروی.

پ.ن: در میان آن همه باران بهاری، بد جوری دلمان میخواست کاش زن بودیم و از این پلیورهای کلاه دار سرمان میکردیم و واکمن در گوش، زیر باران در جنگل، میدویدیم و خیس میشدیم!
چرا؟ چون تصویرِ قضیه را این جوری بیشتر دوست داریم. تصور کنید که مرد گنده ای با این هیبت ببینید که در حال دویدن زیر باران است، آن هم در جنگل با پلوور کلاه دار و واکمن، خوشتان می آید؟!



تاريخ : شنبه 1392/05/26 | | نویسنده : میلاد

سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! کسالت همه اش بد نيست اگر نجنگي با آن و بگذاري بيايد و برود.در اين رفت و آمد جنبه هاي نويي از خودت را ميبيني و حس هايي را تجربه ميکني که بعدها سرعت حرکتت را مضاعف ميکنند پس هنگام کسالت فقط کسل باشيد نه نگران! بعله آقاجان بریم سراغ پست:

 

ميگويند آدمها نياز دارند، کلن. انواع و اقسام، رنگ و وارنگ. ميگويند آدمها نياز دارند به همدلي، بالاتر از خيلي نيازهاي ديگر. ميگويند آدمها نياز دارند گاهي فقط، يکي باشد که اوهوم ‌اوهوم کند برايشان. يکي باشد که بلد باشد تاييدشان کند صرفن. بلد باشد که وقتي دارند غر ميزنند، دلشان گرفته، روحشان مچاله شده، حفره هاي خالي دلشان زيادي بزرگ شده، دستي به مهر بکشد روي تنشان. پوستشان را لمس کند. و از اين لمس کردن، پوست شکاف بردارد، آنقدر شفاف بشود که شکاف بردارد. جانِ جانِ جانشان بزند بيرون. خيالشان تخت بشود که کسي هست که دستشان را گرفته، هميشه. توفيري هم ندارد که اين آدم، خانواده باشد، دوست باشد، عابري غريبه باشد، يا سگي باشد که صاف دارد با آن چشمهاي خيسش توي چشم آدم نگاه ميکند. ميگويند آدمها خودشان نميدانند معمولن، که تا چه حد همدلي گره از کارشان باز خواهد کرد، اخم‌ و تَخمشان را پاک خواهد کرد، روحشان را جلا خواهد داد.

پ.ن: زمانی فکر میکردم اهمیتی ندارد که دیگران تو را چگونه به یاد می آورند مهم این است که به تمامی خودت باشی، حالا فکر میکنم یاد و یادگار مهم است . آدم باید بتواند یک جوری روی این لبه ی تیغ راه برود که هم خودش باشد و هم یادش، یاد سبزی در خاطر دوستان و خدا میداند این یک وقت هایی چه دشوار است.



تاريخ : جمعه 1392/05/25 | | نویسنده : میلاد

سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! نميدانم اين زندگيِ تکراري که تکرار مکررات است چه از ما ميخواهد. تمام عمر را دويديم که به خوشبختي برسيم و زندگي کنيم، اما همه چيز ميگذرد، همان دير رسيدنِ هميشگي. بیخیال بریم سراغ پست:

 

چقدر زندگی کرده ام اما یادم رفته. من اصلا چرا گاهی فکر میکنم که خیلی از وقتها را غایب بودم از زندگی؟ من که هر لحظه توی یک قاب حضور داشته ام. این گوشی گواهش است. توی قاب یک نفر، یک خاطره، یک خانه، یک زندگی یا حتی چند نفر و چند خاطره و چند خانه و زندگی. من غایب نبوده ام. فقط یادم رفته خیلی هاش را. یادم هم میرود باز. کاش میشد کیفیت همه لحظه ها را پیام کنم و یک جایی بگذارم توی یک گوشی قدیمی. نه که با خودم بکشانم. نه که دایم مرور کنم. نه که بروم سراغشان. باشند برای هر از گاه های خاص. برای هر بار که باور میکنم خیلی وقتهای زندگی ام خالی بوده، بعد یک مدرکی باشد جایی که گواه باشد که نه. کافی بوده. خوب بوده. حتی اگر بد بوده، گذشته. به خیر گذشته بالاخره و من هنوز راه میروم. گاهی روی پنجه. گاهی روی پاشنه. گاهی هم روی سر. این آخریش خیلی بانمک است.

پ.ن: پنج شنبه است. مثل هر پنج شنبه ديگري. يکي غمگين است. يکي سگ اش را ميچرخاند. يکي از فيل اش دل نميکند. يکي پشت پنجره با زيرپوش نرمش ميکند. يکي زير برف پاک کن ماشين ها آگهي پيتزا فروشي ميگذارد. يکي هم ديرش شده است.

توضیح نوشت: تو راه برگشت از دفتر کار به منزل ایده ی متن و مخصوصا پی نوشت اومد تو ذهنم که البته پنج شنبه بود ولی الان که مینویسم بامداد جمعه است.



تاريخ : پنجشنبه 1392/05/24 | | نویسنده : میلاد
سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! بهشت که نبايد حتمن يک جاي دوري باشد. مدينه ی فاضله هم که فقط کنج دل حافظ نبوده. اصلن يک قانوني هم باشد که فقط آخر هفته ها برويد سرکار، باقي هفته استراحت کنيد. درخواست ديگري هم ندارم. بیخیال بریم سراغ پست:

 

یک وقتهایی برداریم برای آدمهای دور و برمان، برای تنها آدم زندگیمان، یا اصلن برای هرکه میشناسیم و خواندن و نوشتن بلد است، چیزی بنویسیم. مثلن بنویسیم که تازگیها یک گلدان جدید خریده ایم. بنویسیم که هوای شهرمان خیلی گرم شده ولی آخر شب چند قطره باران باریده. یا بنویسیم که فلان کتاب را خوانده ایم و صفحه ی چهل و هشتمش ما را یاد فلان آدم انداخته؛ یا بنویسیم که گربه ی مادر بزرگمان از دیشب رفته بیرون و هنوز برنگشته. بیاییم هر از چندگاهی برای آدمهای دور و برمان چیزکی بنویسیم . اصلاً لازم نیست کلمات را صَرف گلایه از طرد شدن و تنهایی و ملال های روز جمعه مان کنیم. به نظرم به جای این کارها، خوبی را به سمت آدمهای دور و برمان نشانه بگیریم، آنوقت خوبی خودش در چند برابرِ ابعاد اولیه، به سمت ما باز خواهد گشت. اجالتن همین.

پ.ن: ميفرماید «رفت و رها نميکني، آمد و ره نميدهي» و خيلي خوب ميفرماید...!



تاريخ : چهارشنبه 1392/05/23 | | نویسنده : میلاد
سلام به همه ی دوستای خوبم. میدونین چیه؟! فکري ام سوايِ اين مرقوماتِ وعده به وعده‌، چار تا لغت دست و پا کنم، نه همچين الله بختکي پنداري تيغ به سرمان بوده؛ نه همچين پُر کلاس که بويِ گندِ مکتب بدهد. چار تا لغت سرِهم‌ کنم، خوش خط بنويسم دلم برايت تنگ شده، بي قلم خوردگي. بیخیال بریم سراغ پست:



چشم به فردا دوخته ايم، ثواب هم هست. اما در روزگارِ ما، مثلِ اين است که هرچه زور داري، خرج کني، پاره سنگي را پرت کني بالاي سرت، بعد، همانجا که ايستاده اي چشم هايت را ببندي و دلخوش باشي که دستِ کم براي همين يک بار، ثابت شود «نيوتن» اشتباه کرده بود!
وقتي ميراث خورها تکه هاي لهيده ي مغزت را از روي زمين جمع ميکنند، به احمق بودنت ميخندند؛ خودت هم کنجِ سراي باقي خجالت ميکشي به صورتِ نيوتن نگاه کني.

پ.ن: اللّهمَ انّي اسئلُکَ نگاهش...
از دلتنگي که حرف ميزنم، حرفِ شبانه هاي مکرر نيست. يعني هنوز چشمِ مستِ خوابِ شما را دلم ميخواست.

پ.ن آخر: میفرماد "الانتظار اشد من الموت!"



تاريخ : سه شنبه 1392/05/22 | | نویسنده : میلاد
سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! بهشت اينجاست. همين حالا است. رهيده از داغيِ بي حدِ اين روزها. خزيده به گوشه ي اتاقِ نيمه کور. زانوها چسبيده به دنده ها و کاسه ي کوچکِ سه تار را گرفته به آغوش و چشمها بسته است و باقي بداهه است. بیخیال بریم سراغ پست:

 

يک موقعي هست، با صداي ملايم بيدار ميشوي، ميگويد بيا ميخواهم چيزي نشانت بدهم. دستت را ميگيرد و ميبرد بيرون از خانه. پرنده ها، حشرات، محيط، دارند کم کم از خواب بيدار ميشوند. ميپرسي چرا اينموقع گرگ و ميش بيدارم کردي؟ آهسته ميگويد کمي صبر داشته باش. کم کم اولين نوار از پوسته ي خورشيد جلوي چشمهايت ظاهر ميشود. خورشيد، با همه ي سادگي اش، با همه ي يکرنگي اش، مثل يک سکه ي نوراني از پشت تپه ها ظاهر ميشود، ذره ذره بالا مي آيد و چشمهايت را سيراب ميکند. همزمان برايت شرح ميدهد که چه روزهايي اينجا به تماشاي طلوع خورشيد نشسته، و غروري در صدايش موج ميزند از اينکه توانسته اين گنجينه را با تو شريک شود. چشمهايت از تحسين و قلبت از افتخار پر ميشود. دلت ميخواهد اين لحظه، اين طلوع خورشيد، هميشه همينطور بماند. نميشود. نميماند. زيبايي اش به همين يک لحظه بودنش است. ميخواهي همانطور که هست، همانطور که بايد، ثبتش کني، يا اينکه با دوربين عکاسي و صداي شاتر بشکني اش؟!

پ.ن: میفرماد «چه توان کرد، که سعی من و دل باطل بود»، ابروهاشو هم بالا میده که «هان؟». لبخند زورکی میزنم، سر تکون میدم که «هیچ آقاجان، هیچ.».



تاريخ : شنبه 1392/05/19 | | نویسنده : میلاد

سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! عاشق اين وقتهايی ام که آدمها تصادفن میخورن به هم، بعد از يه قرن نبودن. بیخیال بریم سراغ پست:

 

کدام قله؟ کدام اوج؟ امروز چرا از سیزیف حرف زدیم؟ کسی قسمتی از تو را با خودش برده! میدانی، قسمتی از ما حالش دستِ خودش نیست؛ جریحه دارِ بوسه ایست که آتش نمیزند. مکتوبِ دردی است که دوایش را نمیخواهیم. تو نگفتی اما من میدانم کسی در زندگی ات بوده که از نگاهش بالا میرفتی تا به جهان لبخند بزنی. کسی در زندگی ات بوده که هنوز هم با رفتنش در زندگی ات هست. به قول یان آندره آ: «عشق هم که صورت میبندد آدم هنوز نمیداند که پای عشق در میان است». واقعا یک رابطه از کجا آغاز میشود؟ این چه رابطه ایست که آغازش انجامش است؟

چیزی در من میسوزد. یک درد قدیمی در من تب کرده. صدایش را میشنوی؟

پ.ن: آدمهايتان را تنها نگذاريد. تنهايى روح آدم را وحشى میكند. بعد ياد میگيرند بدون تو زندگى كنند. بَر كِه میگردى میبينى مانده اى پشت يك در بزرگ سفيد و هيچ كس در نمیزند.



تاريخ : جمعه 1392/05/18 | | نویسنده : میلاد

سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! مثلن يک روز آدم، خودش را بر دارد. ببرد سر آن جاده طولاني بدرقه کند و با کاسه ي ِ آب پر در دست، از لا به ‌لاي ِ دود سيگار خودش را تماشا کند که چه غمگين، براي ِ هميشه ميرود. بیخیال بریم سراغ پست:

 

کاش شبها، زندگي هر آدمي توي زندگي خودش ميماند، وارد زندگي ديگران نميشد. ميشد با صداي بلند موسيقي گوش داد؛ بانوی آبی پوش من تنهاست...
دوش آب سرد گرفت و پا برهنه و ليوان چاي داغ به دست چرخ خورد توي شب ِ خانه. بلند بلند ديالوگ دلقک و تلفنچي پير مدرسه شبانه روزي کشيشان را خواند:

- الان نميشود مزاحمشان شد.
+ موضوع خيلي مهمي است.
- خبر مرگ کسي را ميخواهيد بدهيد؟
+ نه اما تقريبا در همين حدود.
- آيا کسي تصادف کرده است؟
+ نه، يک جراحت دروني است.
- که اينطور، يک خونريزي داخلي بوده است؟
+ نه، يک جراحت و زخم روحي است.

بعد توقف کني روي جراحت روحي، تمرکز کني روي جراحت روحي و احساس کني ممکن است از جراحت روحي بميري. آن وقت چون شبها زندگي هر آدمي توي زندگي خودش ميماند، فقط توي زندگي خودت از جراحت روحي بميري. روز که شد دوباره زندگي هاي تو در تو شروع شود و مرده ات توي شب ِ زندگي ات بماند و خودت بلند شوي و صبح بخير بگويي، توي زندگي ديگران.

پ.ن: میفرماد «زیر شمشیر غمش، رقص کنان باید رفت.» من نگاش میکنم، که رفتن که باشه، میریم؛ اما رقص کنان؟ باید هات سخته بی انصاف، خیلی سخته.



تاريخ : جمعه 1392/05/18 | | نویسنده : میلاد

سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! هر چه ميگذرد، تپش قلب محترم آرام تر و آرام تر ميشود، حالا ديگر کم کم ميترسم نکند صداي آژير سبز را که بشنود و خيالش آسوده شود ديگر از خير تپيدن بگذرد لاکردار. بیخیال بریم سراغ پست:

 

حالا حتمن که لازم نیست همیشه آدم محترمي باشیم. آدم محترم برايم معني عتيقه و بلااستفاده و دکوري ميدهد. حتا به اين فکر ميکنم که شايد کار درستي نباشد تو اتوبوس تا آدم مسني ديدم بلند شوم که بنشيند. انگار تاييد کرده باشم پيرها مطلقن ناتوان هستند. حتا ميتواند توهين آميز باشد. بيا تو که نميتواني سرپا بايستي و بهت فشار مي آيد بشين، من که جوان و قوي هستم بايستم چون من طوريم نميشود. شايد اگر از سن و سال دارها بپرسم که نظرشان درباره ي اين کار چيست بيشترشان موافق باشند و آن را نشانه ي احترام بدانند چون بهش عادت کرده اند و برايشان دروني شده اما هرچه فکر ميکنم به نظرم غلط مصطلح مي آيد. اين احترام به آدم مسن زورچپان ميکند که ناتواني اش را بپذيرد و دست کمک جامعه را که به طرفش دراز شده بگيرد. منظورم اين نيست که مطلقن بايد وضعيت آدم مسن را ناديده گرفت اما تصميم گرفته ام اگر روزی اتوبوس سوار شدم فقط به اين دليل که طرف موي سفيد و صورت چروکيده اي دارد از جايم بلند نشوم که بنشيند، اگر ديدم ايستادن دارد اذيتش ميکند اين کار را بکنم.

پ.ن: من يك راز هستم. من، البته قرار بود دريا باشم به قول خانم گوگوش و مرداب شدم و شايد در تكامل بعدى به قورباغه اى چيزى ارتقا پيدا كنم. فعلا يك راز كوچك دوست داشتنى بى آزار هستم. با ما همراه باشيد.

طبعن با خود شیفتگی های فراوان...!



تاريخ : چهارشنبه 1392/05/16 | | نویسنده : میلاد

سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! همه چیز به یک روز بستگی داره. اصلا همین که آقامون نامجو میگه: یک روز از خواب پا میشی میبینی رفتی به باد / هیچ کس دور و برت نیست همه رو بردی ز یاد؛ بعله آقاجان. بیخیال بریم سراغ پست:

 

از زندگی قبلی ام میگویم. حالا دیگر از رفتن بانو شش سال میگذرد. در سال بعد از رفتنش هوای شهر عجیب خفقان آور شده بود. هر کجای این شهر که میرفتم خاطره ای دست می انداخت در گلویم و نمیگذاشت نفس برآرم. باید دوری میکردم از این شهر، این کشور حتا؛ این شد که فکر کوچ به سرم زد. بلیط قطاری تهیه کردم که تا پایتخت را با قطار بروم -آخر یک هویی رفتن هم آزار دهنده بود، بگذار یکبار دیگر در قطار تا رسیدن به پایتخت خاطرات را مرور کنم- شب هنگام که به ایستگاه راه آهن رسیدم این را نوشتم. بعد ها در چمدان سفری ام پیدایش کردم:

گاهی آدم هرچه فکر میکند یادش نمی آید کی و کجا و چطور ازش گذشته؛ فقط این یادش هست که به خودش گفته: "حالا شاید از ما نگذشته باشد" خودش یک نگاهی به ساعت بزرگ ایستگاه انداخته، بلیط مچاله شده را باز کرده، نگاه کرده، همانطور که با دو دست بلیط را نگه داشته، خلوتی ایستگاه را بلعیده، بغض کرده، بلیط را مچاله کرده و چپانده توی جیبش، لبانش را به هم فشرده، از بینی نفس عمیق کشیده، و گفته: "نه. از ما خیلی وقت است گذشته."

حالا در کشوری دیگر پا نهاده ام. خیابان های جدید، مردم جدید، فرهنگ جدید اما گویی جسمم در اینجا قدم میزند و روحم در دیاری دیگر. کل شهر را گشتم تا کافه ی مد نظرم را پیدا کردم. حالا دیگر اینجا پاتوق تنهایی های من شده است. در پاتوق تنهایی هایم که مینشستم گاهی چیزکی مینوشتم محض دلخوشی، یکی از آنها این بود:

مينويسم "از غربتي به غربتي ديگر" و لال ميشوم. بس که زورم نميرسد به خودم که ادامه بدهم. بس که سزاوار اين پنج کلمه است که آدم بردارد چکيده ي عمرش را بريزد بيرون. بس که آدم ميماند که چه طور اين همه راه، اين همه جاده، اين همه بيابان و دشت، به يک همچه جاي دهشتناکي ختم ميشود که آدم بشيند خودش را درست و درمان نگاه کند، بعد وحشتش بيايد از اين که چه طور آدمها از پيِ هم، از پيِ نداشته ها و داشته هاي هم، بيايند و بروند. بعد هي ببيني داري تکرار ميشوي در قصه ها و شعرها، در حسرت هايت.

چرا این یکی را انتخاب کردم برای گفتن؟! آخر آن روز خانمی اجازه گرفت و سر میز من نشست، سپس گفت نقاش است و چهره ی من را کشیده است. از من اجازه گرفت! میگویم خانم جان حالا که کشیده ای اجازه اش را میگیرید؟! حالا بدهید ببینم چه کشیده اید. این منم؟! واقعا این خطوط روی پیشانی من بود؟! بله بود وگرنه نمیکشیدم. دوباره در افکار خودم غرق میشوم. چه بر سرم دارد می آید که این همه خطوط بر پیشانی ام نقش بسته است در این دو سال؟!

مع هذا این خانم شد دوستِ کافه نشین ما. بعد ها شد دوستِ منزل نشین ما. گاهی می آید فیلمی میبینیم، لبی تر میکنیم و گاهی در مستی اش میگوید بودا شده است!!! آهنگی برایمان سلکشن میکند و چه و چه و چه. همه ی اینها را از زندگی قبلی ام گفتم تا برسم به یکی از خصوصیات این قبیل آدمها: بگذار برایت از آدمهایی بگویم که میشود باهاشان تگری زد. آدمهایی که بعد از تگری زدن به جای توصیه های اخلاقی و پزشکی، نگاه میفهممت بهت می اندازند، نگاه حالت از جنس مرغوبه بهت می اندازند، نگاه ای بابا بی جنبه، و میخندند. آدمهایی که بعد از هر آتشفشان دوباره باهاشان روز از نو، روزی از نو.

پ.ن: ما معمولی ها در برابر محبت خيلي هم سست عنصريم؛ سريعن زانوهامون شل ميشه و در خاک ميغلتيم.



  • سی کی هاست
  • گسیختن