سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! حالا ميفهمم که چرا اول قصه ها ميگقتند يکي بود يکي نبود . اين قرار بود داستان زندگي ما باشد. هميشه همين بوده. يکي بود يکي نبود.در اذهان شرقي مان نمي گنجد با هم بودن، با هم ساختن. براي بودن يکي، بايد ديگري نباشد. بیخیال بریم سراغ پست:
یه دل دارم یه ریز تو گوشم زمزمه می کنه، هی میگه امتحان کن نترس، هی میگه عقل ترسوئه ولش کن، میگه خاطره آلزایمریه بی خیالش شو، میگه تجربه جنسش قلابیه اعتماد نکن، دلمه دیگه چیکارش کنم دلم نمیاد دلشو بشکونم، هی سرمو به علامت رضایت براش تکون میدم، سال هاست که من و دل به همین شیوه با هم سر کردیم؛ خلاصه کلام یه دل دارم یه ریز تو گوشم زمزمه میکنه و نا گفته نمونه من دلم رو دوست دارم ؛حتّا اگه دلم دشمنِ زندگيم و آرامشم باشه. يا خودم را به دلم سپرده ام يا جبرِ محتومي مرا به او سپرده است.
پ.ن: یه روزی یه جایی یه پیری بهم گفت هر جا میری با دلت برو اما عقلت رو هم با خودت ببر.
سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! به عنوان مرد ياد بگيريم زنان مايملک ما نيستند و از خودشان داراي شعور و اختيارند و فرض صحيح اين است که اگر لازم باشد خودشان از ما کمک مي خواهند. ياد بگيريم اين تساهل و تسامح نبايد منجر به بي مرزي شود که آن هم مخاطرات خودش را دارد. ياد بگيريم مرز هاي شخصي خودمان را داشته باشيم و اخلاق شخصي خودمان را... وقتش است ياد بگيريم که ما صاحب غيرتمان باشيم نه مثلا غيرت، صاحب ما.بعععععله بریم سراغ پست:
کسی باید باشد که گرم کاري باشد و غافل از تو:مثلا کتاب بخواند و موهایش را بپيچاند دور انگشت اشاره دست چپ يا توي آشپزخانه بين يخچال و سينک رفت و آمد کند، نرم نرم براي خودش زير لب آهنگي را زمزمه کرده، دست خيسش را با تي شرت تو که پوشيده خشک کند و ناگهان ببيند تو محو تماشاي اويي؛ لبخند سعادت روي لب هايت و همه انتظار جهان توي چشمهات تا سر بگرداند و ببيند محو اويي... تا يادش بيفتد همه جهان توست، اين وقت ها بايد زمان متوقف شود، بايد ياد بگيرد متوقف شود. کسی بايد باشد که زمان هم به حرمتش متوقف شود!
پ.ن: یکم دقت کنی میبینی که اصلا هم رمانتیک نیست اما لذت بخشه!!!
سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! حدودا سه سال پیش تو جمع هفتگیمون گفتم اگر رختِ خدايي برِ ما بود، دو خط هم گوشه ي کتاب مینوشتيم رفتن معصيت است، و هُم لايَدرِکون يا هر چي. ولی الان میبینم به حق که خداوند فکر همه جاشو کرده که این آیه رو نازل نکرده. بیخیال بریم سراغ پست:
حسم مثل حس کسي است که مدتهاست از کاشانه رنگي اش دل کنده، بعدش چمدان به دست و متقاعد ميخواهد که برود و کمد لباسهايش و گلدانهايش و جاي جورابهاي پشمي زمستاني اش و ميز خوراکي هايش و آلبوم عکسهايش و دفتر خاطرات آدمهايش را يک جاي ديگري بچيند به هر شکلي از نو. يا همه را روي هم تلنبار کند شايد به يک فرصت فراغتي. لابد در تابستان يا چه ميدانم آخر پاييز.
ولي از در که بيرون ميرود فقط جلوي پايش يک "خالي" است و ديگر هيچ.
پ.ن: وسط حرف هاش گفت: It's the death by a thousand paper cuts. من فکر کردم که آخ، همين است. همين است لعنتي. همين است و میشد به جاي همه ی آن کلمات و جملات بي فايده، اين را بگويم و تمام.
سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! ما ميگوييم شستشوي مغزي. خارجي ترها ميگويند Brainwashing. از كي لغات به اين تميزي را براي كار به اين كثيفي انتخاب كرديم؟ انگاري مغز طرف آلوده بوده و حالا ما داريم پاكش ميكنيم. حال آن كه اكثر مصداق هاي اين شستشوها را كه نگاه كني ميفهمي مغز مردم را با كثافت پر كردند و ميگويند شستشو. بیخیال بریم سراغ پست:
برای من هر چار دیواری ثابت یا متحرکی، ارزشش را از پنجره اش میگیرد. آنقدر که شده به سختی از جایی دل بکنم به خاطر پنجرههای بلند رو به باغش، و شده که راحت تر دل بردارم از کاری، چون «تازه اتاقش پنجره هم نداره». از اهمیت پنجره فقط میتوانم اینجا بنویسم، یا درباره اش برای آدم هایی حرف بزنم که به اندازه ی کافی خل باشند. برای بقیه، حقوق و مزایا بهتر است از پنجره. چه بسا خانه و محله و ساختمان شیک و بی سر و صدا بهتر است از پنجره.
پ.ن: لدفن آهنگ "پنجره ی چشمای تو وقتی به چشمم وا میشه" از رضا صادقی نیاد الان تو ذهنتون چون هیچ ربطی نداره...!
سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! دو مرحله اساسي براي اينكه انسان موفقي باشيد: يک- انسان باشيد... دو- موفق باشيد.خودم هم نخوام از فاحشه یاد کنم یه جوری یه اتفاقی می افته چیزی راجع بهش بنویسم. بیخیال بریم سراغ پست:
نشسته بود کنارم و شبیهِ کسی که خيلی از زندگی خسته اس به مارلبروی گُلدش پُک میزد و گهگاه آه میکشيد.منتظر بود تا علت دمغی اش را بپرسم،من هم برای اينکه زودتر از شرش خلاص شوم جويای احوالش شدم.گفت:میدونی آقا؟ زمونِ قبل همه چی خيلی راحت تر بود،مثلا تو دوره ی قبل خيلی آسون تر میشد زن گرفت.چهره اش غمگينتر شد، شبيهِ کسی شده بود که انگار همه ی روياهايش توی همان پُک های سيگار دود میشد و میرفت هوا؛ ادامه داد: میدونی آقا؟ دخترا خيلی بد شدن، ديگه به هيچ زنی نمیشه اعتماد کرد.مدام از زن ها و دخترها میگفت و می ناليد، با يک دست سيگارش را نگه داشته بود و با آن يکی به اس ام اس هايی که پشت بند هم بهش میرسيد جواب میداد.آه کشيد و تکرار کرد:میدونی آقا؟ دخترا خيلی بد شدن، اصلا همه ی زنها بد شدن، من خودم کلی دوست دختر دارم (!) اما يکی از يکی عوضی تر.اين را که گفت فهميدم با چه گُهی طرفم،از همان آدمهایی بود که يک دو جين دوست دختر دارند و آنوقت دلشان میخواهد زنشان آفتاب مهتاب نديده باشد.يکهو خنده اش گرفت، نه اينکه بخندد، يکجور نيشخند، با شيطنت ادامه داد:من که حال و حولم رو میکنم،اما تو دوره ی قبل خيلی راحت تر میشد حال و حول کرد،الان همه چی سخت شده،دخترا هم سخت شدن،تازه با اين همه گرونی کی میتونه بره دنبال تشکيل خانواده.خودش فهميد که ديگر حوصله ی شنيدنِ چُس ناله هایش را نداشتم،فهميد که دلم نمیخواست از درد و دل هايش درباره ی گرانی بشنوم؛خداحافظی کرد،بعد سوار آئودی ای که تازه از کمرگ درش آورده بود شد و رفت! هيچ وقت از شنيدنِ دردِ دلِ کسانی که برای اولین بار می بينمشان خوشم نيامده، مخصوصا اين بيست و چهار پنج ساله های بچه پولدار را.همین که رفت به دوست گفتم صادق هدایت میگه فاحشه کسیه که از همخوابگی با بزغاله هم نگذشته و نخواهد گذشت اما میخواهد زن باکره اختیار کند.
سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! شايد وقتي ميخواهي بعضی چيزها را بگويي بايد خودت را کنار بکشي. بايد عقب بنشيني. وگرنه با تن و جسمت حرف ميزني. آنوقت مطمئن نيستي که تن و جسمت دقيق حرف بزنند. و چشم ها همان ببينند که تو مي خواهي ببينند. بازيگر معمولا خودش را کنار ميکشد. بازيگر سرباز نيست. بیخیال بریم سراغ پست:
لحظه هايي هم هست که به هيچ چيز فکر نميکنم.چيزهايي که نرمالي اذيتم ميکنن. چيزي جز آبي دريا نميبينم. نميشنوم. همه چيز بو نميده.غمگين، خوشحال، بي تفاوت نيستم، آماده ايستاده ام براي پريدن. براي کندن. زير پا خالي شدن. پرواز. لحظه ي معلق ماندن ما بين هوا و آب. ثانيه ي برخورد با جسم سخت و فرو رفتن لاي ذرات آبي سبز. جايي که ساکته. تاريکه. صدا نيست. هيچکس نيست. اصلن دنياي ديگست. اگر ذات طبيعي ام اقتضا نميکرد بالا نمي آمدم براي نفس کشيدن. همان زير و زبرها گشت وگذاري ميزدم. بعد تر يک ولوله ايي به جان آدم مي افتد، برود جاهاي بلند تر پيدا کند. هرچه بلند تر، بهتر. معلق تر، رها تر. از خود بي خودتر...!!!
سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! ميدونم که بايد به آدما رسيد، زندگيشون کرد و بعد رفت. يعني نه که آدم از اول بخواد بره، اما ميدونيد چي ميگم ديگه! بايد زندگيش کرد و گذاشت تا هر وقت که اين تب هست، درد هست لذتشو برد و بعد هم هر کدوم چمدونشونو بردارن، همديگه رو ماچ کنن و برن يه وري.کلا سعی کنید به وقتش پای رفتنتون خوب باشه،موندن هیچ لطفی نداره، موندن مردابه. کاملا واضح بود پس بریم سراغ پست:
هر شب به جنگ میروم. لباس رزم میپوشم و به جنگ تخت خوابم میروم.اما هر شب شکست میخورم.شکست هایی که هر شب سنگين تر میشوند.تخت خوابم از آن دشمن های سر سخت است.از آن دشمن هايی که پشتشان به نيرويی ماورايی گرم است. هر شب با تخت خوابم سر جنگ دارم؛ مدام از اين پهلو به آن پهلو میشوم، خودم را می خارانم، چشمانم را به زور میبندم اما جنگِ من و تخت خوابم نا برابر است.نمیدانم اين تخت خواب چه در چنته اش دارد که تا سنگينی ام را حس میکند با سلاح گرم خاطره هایم به من حمله میکند. تخت خواب مغزم را هدف میگيرد، به همه چیز فکر میکنم؛ به مشکلاتم، به دوستانم، به کارهايم، به گذشته ام، به آينده ام، به اشتباهاتم و حتی به دشمنانم. تخت خواب هر شب با دشمنانم هم پيمان میشود، بيدارم اما به کابوسشان دچار. تخت خواب گاهی به رويا دچارم میکند، گاهی به اميد و گاهی به ترس.پتو را لوله میکنم، فايده ندارد.بالشتم را می چلانم، بی فايده است.مینشينم لبه ی تخت.کمی قدم میزنم.گاهی سيگار روشن میکنم و دودش را می بلعم. به لالايی های مادرم فکر میکنم. پلک هايم کمی سنگين میشوند، اما صبح شده. باز هم مغلوبِ تخت خوابم میشوم. تخت خواب بزرگترين دشمن من است.
پ.ن : مثل یک زن تو تجاوزی جنسی، شل گرفتم که درد کمتر شه / یه پل شکسته بین دو هیچ، خطرش هست که باز خم تر شه…
+ ببین ، منو دوس داری؟
- این چه حرفیه! من، مممن عاشقتم.
+ منم هیچوقت کسی رو به اندازه تو دوست نداشتم، هیچوقت... برای همین باید از هم جدا شیم.
- جدا شیم؟؟؟
+ آره ، تا وقتی عشقمون جدیه و باقی باید از هم جدا شیم، آدم نباید بگذاره اینجور چیزها ادامه پیدا کنه ، خیلی بده میدونی باید با دل شکسته و چشم اشک آلود از هم جدا شیم؛ چشم اشک آلود...خیلی حیفه ، خیلی خیلی حیفه که صبر کنیم تا روزی با خیال راحت و بی اعتنا با هم خداحافظی کنیم.
پی نوشت: و یکدیگر را به اندازه کافی فهمیده بودند که نخواهند بیش از این فهمیده شوند، ولی می دانستند که هردوشان زیر یک ابر باران زا راه میروند در دنیایی مختص خودشان، که در آن تنها واقعیت ابدی محبت است و محبت و بس...
و تو هرگز مال من نمیشوی ، برای این همیشه تو را می خواهم...!!!
سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! اگه فکر میکنيد حقّتون اين نبوده و لايق بيشتر از اينا بودين، بدونيد که هفت ميليارد آدم ديگه هم با شما هم عقيده اند .پس دهنتون رو ببنديد، درب ماتحتون رو هم بگیرین و به زندگيتون ادامه بديد. بعله جان برادر. خب بریم سراغ پست:
لحظههايي هم هست که مکث ميکني که بهتر نگاه کني به کوچک ترين خيارشور شيشه ی خيار شور. خياري که حتي خيارک هم نيست. خياري که دو سانتي متر هم رشد نکرد و چيده شد. پروسس تبديل به خيارشور شدن را در آب جوش و نمک گذراند و در شيشه زنداني گشت. با دست از درون شيشه درش مي آري تا هواي بيرون را تنفس کند. از او معذرت میخواهي و توضيح میدهي که من همان بودم که خانواده ات را با چاقو بريدم و لاي ساندويج گذاشتم. ميگویي مرا ببخش که ميخواهم بخورمت. آخرش است خيارک جان. نترس. من ترا نمیبرم. زخمي نميکنم. فقط قورتت ميدهم که بيش عذاب نکشي.
پ.ن: وقتی درد به اندازه ی کافی درد باشه، آدم به هرکسی اجازه میده دکتر باشه...!
سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! گاهي فقط براي تنوع هم که شده هيچ نظري نداشته باشيم. به هيچ جاي اين دنيا بر نميخورد. بیخیال یریم سراغ پست:
بعدا صبح يک روز معمولي که هوای اردیبهشت ماه باز هم نیمه ابري است، بيدار ميشوي، جلوي آيينه ي دستشويي همان وقت که با موي ژوليده و چشم خواب آلود مسواک را در دهان ميچرخاني، مچ خودت را ميگيري که هي فلانی! من تو را امروز ميخوام، ديروز هم ميخواستم، فردا هم، هفته ي بعد هم، ماه بعد هم خواهانتم فلانی، سال بعد؟ سال بعد هم فلانی، مثل همه ي سالي که گذشت، و سال قبل تر و سال قبل ترش. مچ خودت را ميگيري. يکي درست وسط مغزت وول وول میزند که هي فلانی! من تو را هميشه ميخواهم... اي لعنت به هرچه هميشه است و قول هاي گنده ي بي حساب و کتابي که در تئوري هم پشيزي نمي ارزند، بعد ميپرند وسط قيافه ي مبهوت ژوليده ات در آينه ي دستشويي...!
پ.ن: من درد مشترک ام ، از اینجا باز کنید مرا...!!!
سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! اتفاق هاي خوب زندگي عين شنيدن يه آهنگ ميمونن واسه بار اول، خيلي اتفاقي، يه دفعه و توي يه جايي که اصلا قرار نبوده، عين يه آهنگي که وقتي ميفهمي خوب بوده که داره تموم ميشه...!بیخیال بریم سراغ پست:
گاهی دلم میخواهد کسی [بی هوا] در اتاقم را باز کند و حواسم را از همه چيز پرت کند، کاری کند کمی از فضايی که در آن غوطه ورم جدا شوم و چند ثاينه ای از زمان فرار کنم؛ مثل همان وقت هايی که توی کلاس درس نشسته بوديم که يکهو ناظم يا کسی ديگر [بیهوا] در کلاس را باز میکرد و رو به معلم میگفت: «اجازه میدين چند لحظه وقت کلاستون رو بگيريم و اين شيرینی ها و شکلات ها رو بين بچه ها تقسيم کنيم؟» دلم کمی از اين فرارهای کوتاه میخواهد، يا به قولی برای چند لحظه هم که شده [زمان را] «دو دره» کنم!
پ.ن: دارم یاد میگیرم صبر کنم ببینم چی میشه. دارم یاد میگیرم تا از یه چیزی خوشم نیومد رَم نکنم برم پی کارم.
سلام به همه ی دوستای خوبم.میدوین چیه؟! خوش بختي يک سوء تفاهم قديمي است براي آدميزاد. به دوستت دارم ها که ميرسي، دلت خجسته ميشود. آتيه بنا ميکني، مفصّل و مقبول، آرزو بَرش کوک ميزني، موجه و ممکن. ولي دار و نداري که دلِ «باخته» باشد و خاطري که قرار بگيرد به «ديگري»، کثافت میزند به هرچه آتيه بود و آرزو. بیخیال بریم سراغ پست:
قديم روابط دختر و پسر البته اين طوري نبود. البته منظورم قديمِ خودم و شما نيست، يك قديمي است كه لابد فقط فروغ و مصدق يادشان است. قديمِ قبل از تلفن يك طوري بود كه مردِ ماجرا اگر از كسي خوشش مي آمد بايد ميرفت سر راهش مي ايستاد؛ صبر ميكرد؛ بلكه اقبالش بخواند و مشترک مورد نظر از جلوي چشمانش عبور كند. بعد فكر ميكنيد با هم حرف ميزدند؟ طبعا نه. حرف زدن در انظار سايرين! وا اسلامااااا !بعدش كه سر راه هم قرار ميگرفتند مردِ داستان سرش را يك طرف ديگر ميچرخاند و از گوشه ي چشم دختر داستان را تماشا ميكرد. از آن طرف هم دختر سرش را مي انداخت پايين و يك لبخند ريزِ ملوسي ميزد و چادرش را محكم تر ميپيچيد دورش و از هولش قدم تندتر میكرد. حواسش هم نبود كه بايد آرام تر برود كه آقاي بیچاره بيشتر از گوشه ي چشم تماشايش كند. خيلي هم كه خطر ميكردند چند قدمي كه دور ميشدند نامه اي براي هم مينوشتند كه "من چنين ام و چنان ام و بر من ستم ها ميرود و دي چنين بودم و دوش بر من چنان گذشت". و اگر بخت يارشان بود پس از رفت و آمد بسيار تحتِ نظارت خانوادهها طرفين ماجرا به عقد هم در مي آمدند و بعد هم ادامه ي زندگي.
غرض چي است؟
کلن خواستم بگویم امروزه روز راهای رسیدن به خدا زیاد شده ،فیسبوک و توئیتر و پلاس و وبلاگ و یاهو و هزار کوفت و زهرمارِ دیگر دارد مزه زندگی رو میگیرد، هیچ چیز برای کشف کردن نمانده!
پ.ن: دو خط آخر را میشود در نیم خط رد کرد!
پ.ن بعدی: نه! نسبی دیگر چه صیغه ای است؟ به هر چیزی که بخواهید توجیه کنید یک برچسب اطمینانِ "خوب البته این نسبی است" که نمیشه زد!
جوابیه پ.ن اول: ولی شما اینکار را نکنید بگذاریم خیال کنیم گیرکار ما همین هاست!!!
سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! يكي از همان پروانه هايي شديم كه در كودكي بالهايشان را ميكنديم و با خنده هايي شاد به سرنوشتشان مي سپرديم. بیخیال بریم سراغ پست:
اين توانايي آرامش بخشيدن و حفظ آرامش کردن و مديريت خونسردانه ي اوضاع در حوادث تنها قابليت به درد به خور آدم ها در آن موقعيت است. هيچ کس ارزشمند تر از آدمي نيست که لحظه اي فرصت ميدهد که تصميم درست گرفته شود يا کمک ميکند که فکر کار کند. از آن طرف توانايي آرام کردن فرد حادثه ديده از آن توانايي هايي است که نادر و کمياب است و مردم کمتر به اهميتش فکر ميکنند. حرف حسابي زدن و جلب اعتماد کردن بدون اراجيف يا با کمترين ميزان دروغ. بعله !
پ.ن: هیچگاه سفید یا سیاه خالص نباشید؛ در زندگی خاکستری بودن را تمرین کنید...!!!
سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! حسین یعقوبی تو کتاب امشب نه شهرزاد میگه دوام یه زندگی زناشویی مشترک فقط بستگی داره که طرف چه قدر آمادگی شو داشته باشه که بتونه با روزمرگی بسازه.بعله جان برادر اینجوریاست.خب بریم سراغ پست:
رفتن و دل کندن گذرنامه و اجازه عبور نميخواهد. همين که درخيالت چمدان تيره را باز کرده اي و يک نقشه براي گم نشدن و يک فرهنگ لغت براي تنها نماندن در آن گذاشته اي، يعني يکي از همين روزها ميروي. به چمدان که فکر ميکني و ايستگاه و فرودگاه و نقاله هايي که آنقدر ميچرخند تا سهمت را از جايي که بوده اي دوباره به تو بازگردانند، يعني که رشته اي را گسسته اي. و اين نقاله هاي چرخانند وقت رسيدن که بي رحمانه به خاطرت مي آورند ياد چشم هايي که به بدرقه ات تر شده بود، در هيچ چمداني جا نميگيرد و وزنش را هيچ نقالهاي تاب نمي آورد.
ماندن و دل بستن هم اجازه اقامت نميخواهد. دلت بايد قرار گيرد، نه در زمين هاي سبز هموار يا دريا هاي نقرآبي بي انتها، در کرانه ي چشم هايي که تنها مسافر بي گذرنامه اش تويي.
سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! جايي از کتاب ِ " خداحافظ گاري کوپر " به داستان زني اشاره شده که خاکستر معشوق اش را به خانه مي آورد و آن را در يک ساعت شني مي ريزد و مي گويد: خيال کردي راحت شدي؟ حالا با من پير شو.بیخیال بریم سراغ پست:
ايـن يک «پست» نيست!
ايـن دلش می خواهد يک «سينی» باشد با «چند استکان چای» تا خودش را به شما تعارف کند!
از ايـنجا می توانيد يک استکان چای برداريد!
ايـن را نوشتم تا کمتر از دستِ بعضی ها که چای نخورده، فاميل میشوند عصبانی شَوَم، چون می توانم خودم را گول بزنم که قبلا از اينجا يک استکان چای برداشته اند...
اين؛ اين يک پست نيست، بلکه يک سينی و چند استکان چای است و تا مدتی اينجا میماند تا مطمئن شَوَم کسی چای نخورده از اينجا نرود!
پ.ن: آدم است ديگر؛ يک شب هايي که حتي مي هم طعم مي نميدهد، دلش براي خودش تنگ ميشود...!
پ.ن آخر: آدم است دیگر، یک وقت هایی دلش میخواهد برود تا ته تباهی و میرود...!!!
سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! تو پروفایلم در مورد عقاید سیاسی/اجتماعی نوشتم درست فصل خزان بود، یک تبر میگفت حذر کنید که فرجام ازدحام این است؛ جای فکر داره ساده ازش نگذرین. خب بریم سراغ پست:
بايد يک ايسم جديد براي خودم بسازم! اصن شما بيا و ليبراليسم، سوسياليسم و کمونيسم و کلي ايسم ديگر رو با هم قاطي کن و ببين که چه معجوني ازش بيرون مياد ، اصن شايد اين ترکيب و همزيستي ايسم ها با هم توانست کل مشکلات دنيا رو حل کرد!ا
لابد ميپرسيد چطور!؟ انقلاب کردن رو به کوبايي ها، پروپاگاندا را به روس ها و سياست رو به انگليس بسپارید!
پ.ن: نهیلیسم یعنی تلاش برای زیستن... نهیلیسم یعنی (...)!!!
سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! اگه وقتایی که آدم حوصله نداره جزو عمر آدم محسوب نمیشد من الان تقریبن ده سال و شیش ماهم بود. بیخیال بریم سراغ پست:
يك جور رابطه هم هست كه اين طرف آن طرف را ميخواهد. آن طرف اين طرف را نميخواهد. يا لااقل آن طور نميخواهد. بعد اين طرف ميفهمد كه اين رابطه كار نميكند ولي نميتواند بيرون بكشد. هي هر از چندي به خوابي، خيالي، حرفي، ديداري دوباره فيل اش ياد هندوستان ميكند. متاسفانه اين ياد كردن هم آن طوري نيست كه بتوانيد بلند شويد برويد هندوستان. يك جوري است كه شما فقط صبح تا شب به هندوستان فكر ميكنيد و ميرويد در فولدر عکس هندوستانِ مورد نظر و هي عكسهايش را تماشا ميكنيد و دلتان را الكي صابون ميزنيد و مواردي از اين قبيل كه نه تنها به بهتر شدن شما كمكي نميكنند بلكه باعث بدتر شدن حال شما هم ميشوند. بعد كارتان به جايي ميرسد كه هي راه برويد و زير لب زمزمه كنيد كه:
وصال آن لب شيرين به خســـــروان دادند / تو را نصيب همين بس كه كوهكن باشي
سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! بعضا پیش آمده که خواستن توانستن نيست. بايد خواسته شويد تا بتوانيد!بععله اینجوریاست.خب بریم سراغ پست:
بعضي از چيزها هم در زندگي هست که يک نفر و يک بار بودن و يک جا بودنشان براي همه کم است. يک جورهايي همه ی چيزهاي خوب زندگي کم است ! آنقدر کم که اي کاش ميشد از بعضي آدم ها، بعضي از جاها و همه ي چيزهاي خوب زندگي، يک نسخه ي کوچک، پشت و رو کپي گرفت و يک جايي بود که ميشد بُردشان و نسخه ي کپي شان را برابر با اصل کرد و بعد گذاشت شان بالاي طاقچه گوشه ي دسکتاپ توي چمدان و گه گداري قايمکي رفت و نگاهشان کرد، فقط محض دل خوشي!
پ.ن: بعضي از آدم ها و خوشي ها و خيابان ها و ساعت ها و آخرش بعضي از چيزها در زندگي آدم وجود دارند که تا مدت ها نه زمان ميتواند پاکشان کند و نه آدم ها و خيابان و ساعت هاي ديگر !
سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! فریبا وفی تو کتاب رویای تبت میگه: هیچ چیز تضمین ندارد. رابطه ی آدم ها یخچال و لباسشویی نیست که گارانتی داشته باشد؛ یک روز هست، یک روز نیست و اگر کسی تضمین بدهد دروغ گفته است. بیخیال بریم سراغ پست:
هرکس که ساختن زندان انفرادی به کله اش زده آدم جالبی بوده و خوب میدانسته چطور با آدمها بازی کند. یعنی درست تر آن است که بگویم میدانسته آدم بزرگترین دشمن خودش است . لازم نیست او را بزنند یا زیر شکنجه لت و پارش کنند. بهترین راه این است که خودش را با خودش تنها بگذارند تا خودش دخل خودش را بیاورد. زیرا هر انسانی که آرامش ندارد اگر رد کسی که آرامشش را سلب کرده دنبال کند بازهم به خودش میرسد و یا بهتر بگویم کلا هرچه هست به درون آدمی برمیگردد و شاید برای همین است که حضرت علی میفرمایند اگر خودت را بشناسی خداوند را شناخته ای.
پ.ن: تولستوي يک جمله ي درخشان داره در رمان «جنگ و صلح» که نوشته: «گلوله، هر کس را که بايد پيدا میکند.» درد را هم خودتان به جاي گلوله، بگذاريد همان اوّل جمله. باز هم صدق میکند...!
بزرگترين واقعيت دنيا همين است که ما به تمام چيزهاي غيرعادي، دردناک و عجيبِ زندگي خيلي راحت عادت ميکنيم، به نبودن ها، به زل زدن در چشم درد و درد نکشيدن. همه ي اين ها را گفتم که بگويم عادت کردن با فراموش کردن فرق دارد. خيلي هم فرق دارد.
پ.ن: آمده بودم بگويم اين دنيايي که ما را در خودش دو دستي نگه داشته، درست و حسابي بلد نيست خوشبختمان کند. ما هي خوش خيالانه نشسته ايم عمرمان بگذرد تا بالاخره يک روزي خوشبخت شويم، اما نمیشويم که. خوشبختي مال قصه هاست. ما آدمها فوقِ فوقش میتوانيم گاهي احساس خوشبختي کنيم، همين.
سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! نسبت به گذر زمان يک حس ناباوري دارم. باورم نمي شود دارد مي گذرد يا اگر مي گذرد چرا اين همه ساکت مي گذرد. انگار مقابل دريا ايستادم و به موج بسيار بسيار بلندي نگاه مي کنم که دارد به سمت ساحل پيش مي آيد و باورش نمي کنم. کار به استيصال و اينها نکشيده. سرم را انداختم پايين و در جيبم دنبال فندکم ميگردم و خيال مي کنم زمان ايستاده.بععععله بریم سراغ پست:
تخمک بمباران میشود با اسپرم.
اسپرم ها چونان بربرهایی خون آشام برای تجاوز به تخمک از هم سبقت میگیرند.
تخمکِ سیّاس مانندِ الهه ای اساطیری اسپرم ها را مفتونِ خود میکند.
اسپرم های شهوت زده به جانِ هم می افتند. در رَحِم جنگ داخلی خونینی در میگیرد.
تخمک با کمکِ نیروهای حافظ صلح که به غلط قرص ضد بارداری خوانده میشوند نیروی خصم را نابود میکند.
هیچ اسپرمی باقی نمی ماند، تخمک دوشیزگی اش را حفظ میکند.
پ.ن: اسپرم ها اگه به جای دم مغز داشتن نسل بشر منقرض میشد و اینگونه است که قرص ضد بارداری قرص دارای فهم و ادبی است از نظر این حقیر.
سلام به همه ی دوستای خوبم.میدوین چیه؟! يک آدم معمولي که يک روزمعمولي و يک کار معمولي و يک ناهار معمولي و يک ماشين معمولي و يک خانه ي معمولي وشب معمولي و يک حال غير معمولي و خوبي دارد. بیخیال بریم سراغ پست:
خانوم جی.کی.رولینگ یک جایی در یکی از مصاحبه هایش گفته بود که گاهی پشیمان میشوم که چرا کتاب های هری پاتر را منتشر کردم. گفته که کاش دنیایش رو برای خودم نگاه میداشتم. بعد چند سال پیش همان زمانهای کتاب آخرش، از شبکه فکس آلمان میدیدم که در یکی از مراسم های رونمایی از کتاب هایش دختر بچه ای کتاب هری پاترش رو محکم چنگ میزد و هعی به همه اعتراض میکرد که این کتابه منه و شما حق ندارید درباره اش حرف بزنید.
همه اینها را گفتم که بگویم داشتن دنیایِ شخصی نعمتی است برای خود، حتی اگر گاهی دچار تداخل دنیاها شویم!
پ.ن: از تنهایی لذت ببرید لا اقل تا تنهایید...!
سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! هر بار شروع ميکنم و هنوز به جمله ي دوم نرسيده، پشيمان ميشوم. فکر ميکنم که چه فايده؟ اين روزها که توضيح دادني نيست. چه جور ميشود گفت؟ اصلا ميشود گفت؟ و فکر ميکنم که بگذار بگذرد. بگذار همين جوري در سکوت بگذرد.بیخیال بریم سراغ پست:
دنياي در هم و برهمي است. ديگر رابطه اي بين فرستنده و گيرنده برقرار نيست. فرستنده يک پيغام ميفرستد، گيرنده يک پيغام ديگر ميگيرد. ايراد ها هم از هيچ دستگاهي نيست. کدهاي فرستندهها و گيرندهها فرق ميکند. دنياي کدهاي يک نفره است. يعني آدمها در سن و سال ماها، ديگر هر کدام براي خودشان کد خودشان را دارند. يک آدمهايي دور و برشان اين کدها را ميفهمند. اصلا آنها در تاسيس اين کدها کمک کرده اند. اما وقتي ميروند يک جا با آدمهاي تازه، ديگر کسي آن کدها را نميگيرد. يعني ميگيرند، با معناي ديگر ميگيرند. اين ميشود که کدهاي زيادي در هم گم ميشوند و از اين سر ميز به آن سر ميز تنها چيزي که ميرسد، صداي خش خش کدهاي ناشناخته است.
پ.ن: لدفن این پست را با کدهای من بگیرید...
پ.ن آخر: خوش خیالی هم عالمی دارد حتما...!!!
سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! يه سبک کنسرت بايد طراحي شه براي ماهايي که خارش مغزي داريم؛ از اول تا آخرش يه تک آهنگ ارائه بدن برامون. بلکه بهتر بشيم ديگه،عبور کنيم بريم. بیخیال بریم سراغ پست:
دو سال پیش تو ماسوله امید رو کرد بهم گفت اوه پسر چه مه ایه (با لهجه ی اصفهانی بخونین : اوه پسر چه مهی یس). بزن بریم یه نخ سیگار وسط اون رطوبت بزنیم. یه پیرزنی که خونش اونجا بود، دست گذاشت پشت کمرش، کمرشو صاف کرد گفت مه دوس داری اصفهانی؟ گفت مادر اصلن اومدم ماسوله واسه همین. پیرزن گفت من شصت و پنج ساله که هر روز اینو میبینم، دلم یه کم افتاب میخواد؛ آدما فقط تنوع دوس دارن وگرنه این مه چندش آورترین اتفاق اینجاست.
پ.ن: طاقت است دیگر، آدم که نیست، گاهی تمام میشود لابد...!
سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! آدم گاهی میرود توی نقشهایی که نقش واقعی خودش نیستند و از من واقعی اش خیلی فاصله گرفته اند. بهتر است دیگران شما را نپسندند تا اینکه هر روز به جای خود در آینه چهره ی کسی را ببینید که از شما سوال میکند: راستی تو کی هستی؟! بیخیال بریم سراغ پست:
بچه که بودم تو یه فیلم دیدم که آقایی از خانمش خسته شده بود و تکراری و اینها. بعد خانم رفت کلاه گیس گذاشت و لب و گونه هاشو سرخ کرد و چشماشو سرمه کشید و لباسشو عوض کرد رفت تو کافه. بعد آقا دیگه نفهمید این زن خودشه و عاشقش شد.(چه فیلم های مضحک و مزخرفی بود... کاملا بدون دورن مایه!!!)
حالا این اتفاق داره بعد سالها گذشتن از اون فیلم بی محتوا مجددا تکرار میشه؛ اینجا آقا ها و خانم ها با اسم و چهره جدید وارد میشن و شروع میکنند به امتحان همدیگه و مچ گیری و اینهاااا و تازه زوایای پنهانی از شریک احساسیشونو کشف میکنند، فیتیش های همآغوشی که تا بحال رویشان نشده از هم بخواهند و خلاصه...!
البته گاهی بد تموم میشه ماجراااا بدلیل از عشق های دیرین گفتن و یا نالیدن از یار معاصر...!
پ.ن : روزی که گوش مفت ترین جنس بود،قصه کلیشه ی پولدار ناجنس بود...!!!
سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! من معمولا از فیلم هایی که داخل ساخته میشن خوشم نیومده چون کمتر کاری دیدم که انسان را به فکر واداره یا دیالوگ های با ارزش داشته باشه اما دوتا فیلم رو واقعا دوست داشتم یکی شبهای روشن کاری از فرزاد موتمن و دیگری هم شب یلدا کاری از کیومرث پوراحمد.دیدم خالی از لطف نیست دیالوگی از فیلم شبهای روشن رو براتون بذارم.خب بریم سراغ پست:
مهدي احمدي (استاد): گاهي وقتا آدم دلش مي خواد با يکي دو کلمه حرف بزنه! ولي خب اگه يکي نباشه که اون دو کلمه اونو بشنوه، مي دوني چي ميشه؟ با خودش ميگه: من چرا بايد دنبال يکي باشم که باهاش دو کلمه حرف بزنم، اصلا خودم مي تونم با خودم بيشتر از دو کلمه حرف بزنم و حرفاي خودمو بهتر بفهمم! کسي که به اين جا برسه نه ميگرده نه ميخوابه!
شبهای روشن - سال ساخت1381- کاری از فرزاد موتمن
پ.ن: یک روز هم باید جمع شويم از كيومرث پوراحمد خواهش كنيم اگر"شب يلدا"ي دو را ساخت، يك جايش پريا فردوسي برگردد و به حامد احمد زاده بگويد:"«دوست»هاي آدم سرمايه است حامد، سرمايه تو با اين و اون تقسيم نكن".
سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونن چیه؟! دهخدا میگوید جبهه یعنی میان دو ابرو تا ناصیه. همین بس! بیخیال بریم سراغ پست:
در زندگي همه ما زماني وجود دارد که ديگران مجبورمان ميکنند يک گوشه بنشينيم و در سکوت به هر آنچه فکر ميکرديم داريم نگاه کنيم. و متوجه شويم که بعضي هايشان را ديگر نداريم و فقط فکر ميکرديم داريم. و فکر کردن درباره چيزي، تضميني براي موجود بودن آن چيز نيست. و ما به خيلي چيزها فکر ميکنيم که نيست و گاهي ميدانيم که نيست و اسمش رويا و تخيل است و گاهي نميدانيم نيست و اسمش توهم است.
اينجور وقتهاست که فکر کردن هم علت است هم معلول است.
پ.ن: این وبلاگ بناست خانه ای باشد برای افکار...
سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! تو زندگی حقایقی هست که میشه فهمید ولی نمیشه فهموند. بیخیال بریم سراغ دو کلام حرف حساب:
اگر فکر میکنی روزهایت، روزهایتان آرام خواهد گذشت و بی تلاطم، اشتباه کرده ای. آسمان عشق آبی است ولی آفتابی نیست. عادت به کویر که داشته باشی میدانی شبهایش سرد است ولی پر ستاره.
و اگر فکر میکنی عاشق، عشقش را که داشته باشد دنیایی را دارد، اشتباه کرده ای. آدم عاشق، تنهاترین است. چه در کنار یار، چه در خیال یار.
و اگر فکر میکنی از ظرافت گل که گفته باشی، از لطافت عشق گفته ای، اشتباه کرده ای. دستهای عاشق خار را عزیزتر دارد تا عطر خوشِ باغچه؛ که گاهی درد، تنها یاد آور بودن است.
و اگر فکر میکنی عشق جوان می آید و پیر میرود ، اشتباه کرده ای که عاشق زود میمیرد و جوان، که عشق های آرام، دیر بلوغند و کشنده. چه بسیارند پیرهای عاشق و چه اندک عاشقانِ پیر.
و اگر فکر میکنی برایِ عشق حدی نیست، اشتباه کرده ای که عشق را مرزها میسازند و مرزها را عشق. هنوز ندیده ام عاشقی را آزاد و آزادی را عاشق.
و اگر فکر میکنی این واژهها برای صلح آمده اند، باز اشتباه کرده ای که من ... با این عشق ... آتش به خانه ات آورده ام.
سلام به همه ی دوستای خوبم.میدونین چیه؟! برادرم میگفت آینده آینده؛ صدایش بوی حسرت میداد. پدرم میگفت در گذشتههای دور؛ لحن اش خسته و دور بود. مادرم میگفت امروز امروز امروز؛ او صادق ترین بود. لحن و بوی خودش را داشت. من آن روزها میگفتم حالا؛ فقط همین حالا. بعدتر فهمیدم که درستش هیچ وقت است. بی زمان است. شروع و پایان ندارد. یک «آن» اتفاق می افتد، باید مراقب «آن»ات باشی.بیخیال این پست رو تقدیم میکنم به مادرم و تمامی مادران سرزمینم:
کاش اين توهّم مزخرف مردانگی با من نبود. کودک که بودم هرگز از مادرم جدا نمیشدم. اشکهايش؛ اشک های هميشگی اش مرا می شکست و هنوز هم میشکند قلب و روحم را. دلم می خواست سِپر بلايش شوم. هميشه وقتی با خدا تنها بودم به او گوشزد میکردم که: خدايا! من رو قبل از اينکه مرگ عزيزانم رو ببينم از دنيا ببر!هميشه دعا میکردم که دردها و مريضی های مادرم دست از سرش بردارند و مرا خانه ی خودشان بدانند.کاش اين توهّم مزخرف مردانگی با من نبود. اما کدام مردانگی؟ هنوز هم که هنوز است هر گاه چشمش به چشمانش می خورد بغضم می گيرد و تنها راهی که می توانم اشک هايم را جاری نکنم همان توهّم مزخرف مردانگیست.خودم را پشت همين توهّم پنهان میکنم.اما هنوز نمی دانم با لرزش صدايم چه کنم.مادرم؛ دلم می خواهد در آغوش بگيرمش ببوسمش اما باز همان نقابِ مزخرفِ مردانگی...!!!
پ.ن: دوست داشتم استارت سال نود و دو تو وبلاگم با پستی تقدیم به مادرم سپس تمامی مادران و مادران آینده ی سرزمینم زده بشه.امیدوارم که مادران و نیز مادران آینده ی سرزمینم با افتخار و سربلندی زندگی کنند و در نیمه راه به گونه ای حرکت نکنند که در آینده شرمشون بشه از خطاب شدن با لفظ مادر.
شاهدان شهرهاي شوكت هر قرن
ما يادگار عصمت غمگين اعصاريم
با کلامِ استاد اخوان ثالث سالِ هزار و سیصد و نود و دو را تحویل میکنم
اینجا شعر نیست، حرف خالی نیست، آرزوی محال نیست
این داستان ماست، داستان پدران ما، و پدران پدران ما
این داستان فرزندان ما، داستان آینده ی ایران ماست
ما برای فتح آمده ایم
ما فاتحان قلعه هاي فخر تاريخيم
ما راويان قصه هاي شاد و شيرينيم
درود بر همه ی دوستان خوبم. سالِ خوبی را براتون آرزو میکنم. سالی پر از سلامتی، شادمانی، رهایی و عشق... سالی پر از عشق های ماندگار.. نو روزتان مبارک باد. دوست دار شما میلاد کاظمی
.: Weblog Themes By Pichak :.

